مجسمه‌ای برای دیده نشدن!

مجسمه‌ای برای دیده نشدن!

نمی‌دانم چرا در باز کردن پاکت نامه‌ها بد هستم!
هر وقت خواستم با دقت و کاملا آرام، بی‌آنکه آب توی دلِ پاکت‌نامه تکان بخورد بگشایمش، کار به جراحی باز کشیده شد!

یک بار که دوستم برایم نامه فرستاده بود از شدت هیجان همراه پاکت، نامه هم که تنگش چسبیده بود را پاره کرده، مجبور شدم نامه‌ی به آن زیبایی را چسب مالی کنم، بخوانم.

باز کردن کادو را دوست دارم.
رها و وحشی، پر از هیجان کافیست کاغذ کادو را جر دهی؛
علارغم خیلی‌ها که انگار در حال خنثی کردن بمبند؛
طوری آرام و مهربان چسب روی کاغذ کادو را می‌کَنَند که گویی نه کادو که در حال رونمایی از اثر باستانیند.
آن هم برای چه؟
برای آنکه روزی روزگاری خواستند خدای ناکرده کادو به کسی بدهند، زحمت کاغذ کادو روی گُرده‌شان نیفتد.

اما این را بگویم که هر چقدر در باز کردن پاکت نامه بد هستم، در دادن کادو افتضاحم.
کادوی ارسالی تکراری است یا نچسب یا …

آخرین بار تولد دوستی بود که به گمان خود برایش سنگ تمام گذاشته بودم.
سلیقه‌اش دستم بود.
می‌دانستم روحیه‌ی لطیفی دارد و عاشق مجسمه و کارهای زینتی است.
کلی مغازه و گالری زیر پا گذاشتم تا
یک مجسمه دکوری بزرگ و زیبا پیدا کردم.

از انتخابم خرکیف بودم.
مجسمه، دختری بود زیبا که بالای فواره‌ی آب در حال نواختن رباب بود.
مجسمه را با قندی که توی دلم در حال آب شدن بود توی جعبه گذاشته برایش ارسال کردم.

می‌توانستم مجسم کنم که از دیدن مجسمه چقدر ذوق کرده.
حتما می‌گذارد جلوی چشم تا همه ببینند و او هم با بادی به غبغب بگوید کادو تولدمه.

دوستم به محض رسیدن مجسمه دستش، حسابی تشکر کرد و گفت که چقدر دوستش دارد.

مدتی گذشت.
شنیدم مریض شده.
تماس تصویری گرفتم با هم حرف بزنیم.
در حال قدم زدن توی خانه داشت صحبت می‌کرد که بی‌آنکه حرفش را بشنوم شش‌دانگ حواسم را دادم به پس‌زمینه‌ی خانه که شاید مجسمه را ببینم اما ندیدمش.

نتوانستم کنجکاویم را پنهان کنم، پرسیدم:
“پریسا!
راستی مجسمه رو کجا گذاشتی؟”

سرفه‌اش گرفت.
بعد از چند سرفه گفت:
“راستش، راستش تو جعبه، کنج کمده.”

  • “کمد؟ چرا؟
    دوستش نداری؟”

تته پته کنان گفت:
” ماه‌رخ‌جان تو رو خدا ناراحت نشیا من که خودم خیلی دوستش دارم و بِهِتم گفتم.
خیلی برام باارزشه.
اما خب وضعیت مجسمه، منظورم لباسشه یکم قضیه رو پیچیده کرد.

جواد کوچولوی شیطون همش می‌رفت خیره خیره مجسمه رو ورانداز می‌کرد یا سرشو خم می‌کرد زیرزیرکی دید می‌زد.

محمدم که خودت می‌دونی یکم مذهبیه تا ریخت و لباس مجسمه رو دید و چشم چرونی پسرکمونو گفت:
“پریسا این مجسمه هم بدآموزی داره هم نمیشه جلوی چشم مهمون گذاشت.
بذاری کمد سنگین‌تر نیست؟!””

در تمام مدتی که حرف می‌زد لب به دندان گزیده، به حماقتم در انتخاب آن مجسمه از بین صدها مجسمه‌ی زیبا فکر می‌کردم!

نی نوا

۳۱ تیر ۱۴۰۵

ادامه_نویسی

داستانک

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *