پارکی پر از بوی دودِ گل
با الف اختلاط میکنم.
میگوید پیادهروی عصر چربیسوز است.
با شین تصمیم میگیریم یک عصر امتحان کنیم.
راه میفتیم.
برخلاف صبح که توی پارک پرنده پر نمیزند، کیپ تا کیپ روی نیمکتها پر است.
دو دختر جوان روی نیمکت نشسته ادا اطوار میریزند.
این طرف، آنطرف جوانهایی حدودا ۲۰ ساله و گاه حتی کمتر روی نیمکت و بلوار پارک نشسته، هر کدام سیگار خاصی لای انگشتانشان، دود به آسمان میدمند.
شین اطلاعاتش زیاد است:
“میبینی دستهجمعی میکشند، سیگار نیست، گل است.
ببین بوشو!”
مشامم را تیز میکنم، بوی تازه وارد را کالبدشکافی میکنم؛
رگههایی از تخم کدوی سوخته است با مخلفاتی چند.
پسرها بیخیال دنیا پوک میزنند و جوری در احوالات خود غرقند که انگار در حال مدیتیشنند!
البته میشود اسمش را مدیتیشن هم گذاشت، مراقبهای که از یکسو سرمستت میکند و از سویی دیگر شیرهی عقل و جانت را میمکد.
از آمدنمان پشیمان میشویم.
دورهای آخریم که میبینیم دختری هم از قافلهی گلدوستان عقب نمانده و دارد با دلخوش دود گُلش را میدهد بالا.
مشکوک میزد.
همینطور یللی تللی چرخ میزد تا اینکه دیدیم دو موتور سوار با لبخند مشمئزکننده روی صورتشان دارند شماره تلفنش را میگیرند و او هم با خندهای شبیه فروشندهای که مشتری خوبی به پستش خورده باشد با ناز و شیطنت شماره میدهد.
تا ما را دیدند خندهشان ماسید، مثل مجسمه هر کدام نگاه خود را سمتی گرفت.
با تاثر سر تکاندیم و راه برگشت به خانه را پیش گرفتیم.
نی نوا
لحظهنگاری
۳۱ تیر ۱۴۰۵
آخرین دیدگاهها