اوقاتش بدجور تلخ بود.تازه کارش را توی شرکت شروع
غمها دارند از سر و کولت بالا میروند. دلت
حس مادری را دارم که مدتهاست کودکش را ندیده.
شعر¹ بد میکنم اما … باز هم صدای چنگ
تصور صحنهای که هر کس با آب و تاب
دلم براش سوخت، خیلی، حس کردم خیلی تنهاست و
یکی از کارهایی که فکر کردن به آن حتی
چه کسی فکر میکرد روزی چنین اتفاقی بیفتد! تو
بعضی وقتها نمیشود همه چیز را با عینک خوشبینی
به مهمانی دعوت شده بودیم که به خاطر مشغله