زیبا‌ی دیروز و مجنون امروز!

زیبا‌ی دیروز و مجنون امروز!

پیش از آنکه مهجور و مه‌زده، با آن چهره‌ی قناسِ ناموزون با خدویی همواره روان، خیره به آسمان و ماه و ستاره، نیشش تا بناگوش گشوده باشد؛

پیش از آنکه:
لباسِ پاره و مندرس به تنِ زار، پریشان کوچه پس کوچه‌ها باشد و شکمش به نان و حلوای خیرات مردم سیر؛

شرنگ روزگار در جام زندگیش فروریخته و نیک‌بختیش به شوربختی گراید؛

ملعبه‌ی شیطنتِ کودکان کوی و برزن گشته و مضحکه‌ی خنده؛

وردِ بدبخت و بی‌نوای سرِ زبان هر کس و ناکسی گشته،

از کثافات روی و تن، همه را اکراه و گریز باشد؛

پیش از آنکه این همه بی‌کس و کار و غریب افتد؛
دلها برده بود؛
چشم بسیاری از عشاق، تر نموده بود؛
حسرتها به دل افکنده، سر افراشته، توسن غرور در همین کوی و برزن‌ها تازانده بود.

او را یارانی انجمن بود همه سینه‌چاک؛
زیبای دل‌انگیخته‌ای گوی حسادت از رقیبان و زیبارویان همه، ربوده.

مع‌الاسف، از آن رو که فلک را گردیدن نه همیشه به مراد است و عاقبت، روز روشنِ بخت را شبِ بداختر در بر است، حُسن حیرت‌افزای رَشک‌فزای جوان دیری نپیایید و مرضی جان‌کاه به جانش درافتاد.
مرضی که هیچ طبیبی، علت و درمانش ندانست!

شاید به تیر غیب گرفتار آمد!
شاید آن همه جمال را چون کمالِ شایسته در پی نبود، ایزد را بر کرده پشیمان آمد.

شاید آهِ آن عاشقان دل سوخته دامنش اینچنین برگرفت که هیچ‌گاه نگاهِ پرمهرشان را عنایتی ننمود و باد غبغب را فزونی افزود.

و چه نیک به یادگار نهادند خردمندان: که به مالت نناز که به شبی بند است و به حُسنت نناز که به تبی بند است.
و آن مرض با خود هم جمال و هم خُرده هوش بِربود و آیتی تلخ و عبرت‌‌آموز گشت برای دیگران، چه مجنونِ امروز را هیچ تلخی و غمی نباشد و شاددل‌تر از او احدی نیست که خردی برای تمیز تلخی بخت از شهد اقبال او را نباشد.

نی_نوا

پ.ن:
خدو: آب دهان

۲۴ بهمن/۳

داستانک

کلمه_بازی

@neynava_nevesht

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *