عصری شورآفرین
#داستانک
پهلو به پهلو شد.
چشمش از پشت بامهای پلکانی نامتوازن سوی گنبد سبز مسجد چرخید.
از اینجا خوب میتوانست ببیند.
تابستان که میشد عصرها پشت بام پاتوقش بود.
خنک بود و دلچسب.
روی تخت چوبی که سایهبان حصیری بالایش کشیده بودند، دراز میکشید و شعر میخواند.
هنوز تا اذان ساعتی بود و فقط پرنده روی گنبد مسجد پر میزد.
دیوان حافظ دستش بود.
هدیهی دایی محمود شاعرش.
میگفتند به دایی محمودش رفته، مثل پسرهای همسن و سالش نبود.
پشت لبش سبز شده بود اما خبری از یللی تللی و شیطنتهای پسرانه نبود.
یا قلم دستش بود یا کتاب.
اوقاتی هم که هوا جان میداد بروی فوتبال و یک دست کشتی، با علی تنها دوستش میرفتند دوچرخه سواری و پیدا کردن سنگ از توی جوب و کوه و دشت تا کلکسیونش را کامل کند.
همانقدر که برادرش آتش میسوزاند او مثل آب آرام بود.
درازکش بود که صدای سوت شنید.
به سمت صدا از روی تخت نیم خیز شد.
چیزی ندید.
دوباره صدای سوت آمد.
پسری چند خانه آن طرفتر پشت مخزن آب زنگ زده کمین کرده به خانهی روبرو نگاه میکرد.
چشمانش را تنگ و گشاد کرد بالاخره شناختش.
رجب بود.
پسر محمدبقال.
شش دانگ حواسش را گرفت به رجب و سمت نگاهش.
برای اینکه دیده نشود همانطور نیمخیز ماند.
چند سوت بعد، دختری با چادر سبزآبی روی پشت بام ظاهر شد.
چادر را به دندان گرفته، صورتش چندان معلوم نبود
همزمان با رجب که آمد لبه بام، دختر هم آمد لب بارشان.
دختر لگن بزرگ پر از رخت دستش بود و چادرش را به کمر بسته، یک گوشه از چادر را به دندان گرفته، نگران این سو و آن سو را نگاه میکرد.
نیمی از بالاتنهاش با چادر پوشیده و نیم تنه رها بود.
خرمن گیسوان روی شانه ریختهاش با وزش نسیمی هر ازگاه همچون شعلهی آتش زبانه میکشید.
الهی که هیچ کوچهای میان دو عاشق اینگونه جدایی نیفتند.
فاصله و ترس از آبرو نمیگذاشت صدا به صدا برسد.
اما نگاهها چرا.
رجب کاغذی از جیبش درآورد و به دختر نشان داد و دختر با لگن در دست سری تکان داد.
تا دختر تمام لباسها را روی بند پشت بام پهن کرد، رجب چشم از او برنداشت و او هم از روی تخت نه از رجب و نه دخترک.
دختر روبرویش به رجب بود و با لبخندی بر لب رختها را از توی لگن برمیداشت ، میچلاند و روی بند میانداخت.
چند بار، چادر از سرش سُرخورد و او با لبخند و دستپاچگی به دندان گرفت.
رختها تمام شد و رجب دوباره به کاغذ توی دستش اشاره کرد و دختر هم سری تکان داده هر دو از پشت بام به خانه خزیدند.
بقیه ماجرا از نظر پنهان ماند اما میشد حدس زد که تا لحظاتی بعد دختر با ذوق و شوق در حال خواندن نامهی رجب است.
با شور و وجد دوباره روی تخت دراز کشید.
حالی غریب و شوری زیبا وجودش را در برگرفت.
دیوان را که گشود این غزل آمد، قبلتر خوانده بود اما با آنچه دقایقی قبل دید، با هر واژه از شعر، شعلهای به جان دلش میافتاد.
غزل ۱۷۳ دیوان حافظ
در نمازم خم ابروی تو با یاد آمد
حالتی رفت که محراب به فریاد آمد
از من اکنون طمع صبر و دل و هوش مدار
کان تحمل که تو دیدی همه بر باد آمد…
نی نوا
۲۸ دی/۴


آخرین دیدگاهها