ناجیان برزخ( قسمت اول)

حالا مفهوم لب مرز بودن را می‌دانست!
نمی‌دانست بخندد یا گریه کند.
بنالد یا خوشحال باشد!
خیلی بد است آدم نفهمد چه واکنشی نشان دهد، یک‌جورهایی آدمیتِ آدم زیر سوال می‌رود.
پا کمی جلوتر داغ بود و عقب‌تر خنک، اما نمی‌توانست قدم از قدم بردارد یا ورچیند.
حالا می‌فهمید توی برزخ بودن دقیقا یعنی چه.

توی دنیا چقدر می‌گفتند، برزخ ال است بل است اما مگر کَکَش می‌گزید؛ البته زیاد تقصیری هم نداشت، چون آنجا خیلی چیز‌ها قرو قاطی بود، در حد حرف بود و حرف و عمل‌ها، جن و بسم الله که کسی باورش نمی‌شد چه چیز جدی و یا شوخیست، اما اینجا هیچ کس با هیچ کس شوخی ندارد و همه اهل عملند؛
فرشته‌هایی که نه می‌خندند و نه عبوسند و همه‌اش در حال پرواز از این سو به آن سو هستند، که به نظر میاید یا بهشت را مدام رفرش[بروزرسانی] می‌کنند یا جهنم را و همه‌اش هم این شکلی😐.

آن‌هایی که آن ور بودند،[حوالی بهشت] می‌گفتند توی بهشت همه‌شان لبخند می‌زنند آن هم با دندان‌هایی چون مرواریدِ اصل، راست و دروغش پای گوینده[ شاید ایمپلنت‌ و روکششان خوب بوده].
اینها را آن‌ها که قبلا توی نواحی تُنُکِ بهشت که به دلاویزی و بهجت قسمتهای انبوه بهشت نبوده اما به هر حال کاچی بِه از هیچ‌چی بوده، می‌گفتند.

این‌ گویندگان همان‌هایی بودند که در دنیا تعداد معدودی کار خوب انجام دادند و چند رقمِ اعشارِ اعمالِ خوبشان، شانس اِسکان در آن نواحی را برایشان رقم زد.
[خوب است ماشین حساب خدا، گِردَش رو به بالاست نه پایین!]

اما حالا چرا مثل او گرفتار بزرخ شده بودند؟
شواهد و قرائن، حاکی از آن بود که اینان بار دوباره که سر از زمین برآوردند، عنان از کف داده، کمالات ریزی که از زندگی قبلی[با همان چند رقم اعشار] در لایه‌های زیرین روحشان نفهته مانده بوده، بر وجودشان مستولی شده، به مرض خودشیفتگی و غرور دچار گشتند و این‌چنین راهی بلاتکلیف‌آباد شدند تا بلکم اتفاقی، حرفی، حدیثی، آن رقم‌اعشاری را یک تکانی بدهد و این‌وری یا آن وری شوند.
بلاتکلیف‌آبادی که مرگ پیشش لُنگ می‌انداخت!

دوزخی که تکلیفش مشخص است، پیش به سوی جزغالگی.
بهشتی هم که تکلیفش پاک روشن است، من و این همه خوشبختی چه عالی چه عالی، اما وای به حال و روز یک برزخی.

لامصب کفه‌ها یک میل هم جا‌به جا نمی‌شوند، آدم حساب‌کتاب دستش بیاید.

به نظرش، حتی داغ آن آهن‌های تفته‌ی دوزخ بهتر از این معلق ماندن بود، بالاخره یک چیسسی بخار از بدنت بلند می‌شود یا این طرف که البته فقط همین یک طرف است و طرف دیگری وجود ندارد و همه‌اش باید چیسسی صدا بدهی و کباب شوی، دوباره خام شده، مراحل کبابینِگیت تکرار شود.

توی همین فکرها بود که یکی از هم‌کفه‌های برزخی با سبقه‌ی دوزخی، فکرش را دید و گفت:
نه دوست من، سخت در اشتباهی، باز این برزخ بهتر از دوزخ است، شما آنجا نبودید، من یک عمر توی دنیا کباب خوردم می‌دانم چه مزه‌ای دارد اما نمی‌دانستم حال خود کباب چطور است که آن را توی برزخ، خوب فهمیدم.
آنجا تمام کبابهای خورده، از دماغم در آمد.

در زندگی بعدی روی زمین از گوشت و کباب به شدت متنفر بودم و وجترین* شدم.
تا زنده بودم نمی‌دانستم چرا، تا اینکه بعد از مرگ فهمیدم که به خاطر ترومای دوزخ بوده.

او تعریف کرد که چطور چند فرشته‌ دلشان به حال او سوخته وساطتت کردند و قرار شد برگردد دنیا و جبران مافات کند که تا حدودکی چند موفق عمل کرد البته نه آن مقدار که کفه را خیلی تکان دهد؛ فوقش تک رقمی و چند رقم اعشار که نتیجه شد همین برزخ که به نظرش خیلی بهتر از دوزخ بود.

گفت:
حالا، حالا چه باید کرد؟
اینکه نمی‌شود همه‌اش صبح پاشوی ببینی لب مرزی.
تازه نمی‌توانی از جایت تکان بخوری.
آخر حس میخ بودن به آدم دست می‌دهد!

ادامه دارد…

*وِجِترین: گیاه‌خوار

نی_نوا

۴ اسفند/۳

کلمه_بازی

داستانک

@neynava_nevesht

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *