آخرین چهارشنبهبازار بهار
این بازار گرمترین بازاری بود که دیده بودم.
نه به خاطر شلوغی و رونق که به هوای گرمی که شرشر از آسمان میتراوید.
ورودی، دلانگیزترین بخش بازار است نه فکر کنید برای بساطهای رنگارنگش میگویم و پیراشکیهای خوشعطر برشتهای که با لب و دهانت بازی میکنند و فروشندهی موفرفری خوشرو که به خاطر خنکای دلپذیری که گرما و خستگی را از تنت میروبد.
دو جریان در حال ترددند.
آنها که بازار را زیر پا گذاشته، با کولهباری از بار و خستگی و فکر این همه گرانی در حال ترک محل هستند و آنها که چرخشان خالی است و هنوز خستگی و گرما بر تنشان ننشسته.
در بحبوحهی گرمایی به وسعت سفرهی پهن آسمان و تیر غیب خورشید، سایهبانهای هر بساط دقایقی خنکا عایدمان میکنند که
به بهانهی ورانداز کردن اجناس و قیمت، سر و قامتی تویشان میچپانیم و دمی از گرما میگریزیم.
مقابل میوههای خوشرنگ جوانان خوشاخلاق میوهفروش، همانها که خاله و عمو از دهانشان نمیافتد توقف میکنیم، چشم گردانده، سه طالبی سوا میکنیم.
همانهایی که به گفتهی پسرک به جای آب، عسل پایشان ریختهاند.
حواسم به رفتار و گفتارشان است.
جوانک در حالی که طالبی مرد میانسالی را توی کیسه نایلون فرو میکند:
عموجان راه دور میری یا مال اینجایی؟
– نه مال اینجا نیستم.
+ کیسه نایلونت سوراخ شد میترسم پاره شه، بذار طالبیا رو بندازم تو یه نایلون دیگه.
باید سیب زرد و پرتقال میگرفتیم.
خواهرزادهام عاشقشان است و من هم دوست دارم.
چند بساط آنطرف درست جلوی چشممان است.
به نظر پدر و پسر میامدند اگر چه هیچ شبیه نبودند.
پسر جوانی حدودا ۲۰، ۲۵ ساله که خوشصحبتی و طنازیش، میل نهفته به خوانندگی و بازیگری را فریاد میزد، به آواز بود که آتشی، جانان، ملون
جان میخواهی بیا جانان بیا جانان بیا جانان.
که آخر سر هم جانانی قاچ کرده، به سوی ملت میگرفت و میگفت رستوران شریعتی بفرمایید.
و مشتریها هم گذری لب تر کرده و قاچی نوشجان و طالبش میشدند.
این سو پیرمرد که با چشمان درشت و دماغ پخ و موهای سپید پرپشتش، آدم سرد و گرم کشیده و پر مغزی مینمود، پرتقالها را از سلفونشان بیرون کشیده، چهار قاچ کرده طرف مشتریها گرفته، بازارگرمی میکرد:
“بخورید، آب دار و شیرینه، گرمه میچسبه، حتی اگه نخرین.”
سیبهای زردش از همان کک و مکدارها بودند که اسمشان را سیب جوشی گذاشتهام.
انگار که جلوشان جوشکاری کرده باشی و پارهآتش به تنشان جهیده باشد.
تا رغبتمان به سیبها را دید شروع کرد مجیز سیبها گفتن:
“پرتقالها شیرین و آبدارن اما سیبها یه چیز دیگن.
این سیبها لبنانین.
یادگار یه ارمنیه.
بذرش رو داد گفت ثمر میده و هر بار که چیدی دعام میکنی.”
بذر سیب لبنانی اهدایی ارمنی در دست یک ایرانی.
فروشندهها فامیلند.
به هر کدام رو میکنی میبینی چقدر شبیه همند.
روبروی همین بساط فروشندهی ۴۰، ۴۵ سالهای که به نظر پسرعمویشان میآید، خسته و گرسنه، ساندویچ میگیرد دستش و میرود زیر سایهی نیسان و همانجا نقش زمین شروع میکند به خوردن.
هنوز چند گاز به ساندویچ نزده میبیند پسرکی دارد نگاهش میکند.
لقمهی بزرگی را کَنده، میگیرد سمتش:
“بیا پسرم.”
دید بچه نمیگیرد به مادرش گفت:
” بفرما خواهر بده بچه، نگاه میکنه.”
سخاوتش در دادن تکهی بزرگ از ساندویچ، عجیب به دلم نشست.
آن طرف مشتریها هجوم آورده هر کدام دارند چیزی سوا و دستچین میکنند.
اینجا را نبینید که مشتریها دستشان بیقرار دستچینی میوه و سبزی است، کلانشهرها مگر کسی حق دارد میوه بچیند، میوه به کنار، نخودفرنگی و لوبیاسبز!
شوخیش هم زشت است.
فروشندهی همین لوبیا و نخودفرنگیها یکی از آنهاست که شیطان از رفتن به زیرجلدش تسلیم گشته.
به شدت خوش اخلاق است.
یکبار یکی قیمت هویج را پرسید گفت فلان قدر، ببر که مثل من شیرینند.
کملطفی بود در حق خودش نه هویج.
مادرجان ما هم یکی از آن دست بیقراران است.
خودش قبل فروشنده، آستین بالا میزند میوه و سبزی که میخواهد را بر میدارد.
البته مادرجان سرصبر و با حوصله این کار را میکند تا دکور بساط و همینطور اعصاب فروشنده را به هم نزند اما مساله سوا کردن سبزی خوب از لای سبزیهای پلاسیده و بد اغلب به مذاق سبزی فروشان محترم خوش نمیآید.
اما سبزی فروشی هست که دیگر به مشتریش عادت کرده، ککش نمیگزد الله اعلم شاید هم از درون متلاشی میشود و بلد است خوب بروز ندهد.
چهرهاش یک معصومیت ملیحی دارد، شبیه پسر بچهای است که یکهو بزرگ شده، سبیل درآورده، میانسال شده.
با این حرفش گمانهام قوت میگیرد؛
دسته تره را از کیسهای بزرگ درآورده میگذارد روی تخته.
با ذوقی کودکانه که از چشمانش میبارد:
” چه یخن.
اذان صبح چیدم و همونجور خنک خنکن.”
آنقدر شیرین از خنکی ترهها گفت که من هم دستی رو ترهها کشیدم.
خوشحال شد گفت:
“میبینی چه قشنگ خنکن؟”
با لبخند و تکاندن سر تصدیقش کردم.
حین خریدمان دوستم را میبینم.
برای لوبیاپلو که دخترش دوست دارد، لوبیا سوا میکرد؛
لوبیاهای نازک و جوان.
پسر ۹ سالهاش چرخ را میکشید و کمک دستش بود.
چهرهاش کمی تکیده بود اما نشاط و نگاه فلسفیش به زندگی همچنان در چهرهاش موج میزد.
جویای بُر خوردنم میان مرغان میشود:
“والا تو ایران ریسکه، همه چی زنجیرواره، ازدواج بعدم بچه و آیندش و اونوقته که باید خودتو ببوسی بذاری کنار.”
اینجای حرفش مزهی کوکو داد و بردَم به دل خاطرات:
” زهرا وقتی گرسنه میشیم وسط روز و نمیدونیم چی بخوریم به دخترم میگم بیا ساندویچ پنیر بخوریم.
خیارشور، گوجه، پنیر و جعفری، از ساندویچای گوشتم خوشمزهتر میشه.
میدونی باهاش یاد تو و مدرسه میافتم.
یادته میاوردی میخوردیم.”
خدای من!
با حرفش توی مدرسهام، زنگ تفریح است و نشستهایم کنج سایهی دیوار و بَلّههای مامانپیچ را میکشیم به نیش.
چه یادش مانده بود و من پاک فراموش کرده بودم.
دورهای آخر خرید یکی از همکاران قدیمی را میبینم.
چند سالی میشد هم را ندیده بودیم.
روبوسی کرده و گریزی به گذشته زدیم.
یکی از آن کارمندان چغر همهفن حریف بود.
کار چند نفر را یکجا انجام میداد.
یک دستش گوشی، دست دیگر در حال نوشتن چک و همزمان جوابت را هم میداد.
گفت:
” زمان ما رو نبین، الان کار منو دادن به سه نفر، تازه هر کدومم حقوقاشون بالا.”
حرفش دستم را میگیرد و به شرکت میبرد.
یاد حرف مدیرمان میافتم که میخواست یکی از پرسنل را به خاطر کمکاری سرزنش کند و من جلوی چشمش بودم.
نشانم داد و گفت:
” اینو میبینی با این جثش کار ۴ نفر رو میکنه.”
آن لحظه نفهمیدم باید به خاطر زرنگیم خوشحال باشم یا جثهام ناراحت.
باری، بالاخره بارمان را بستیم و از ورودی روحبخش که اینک خروجی نام داشت گذشتیم.
پیرمرد راننده که منتظر مسافر بود و از دور نشانمان کرده بود، گفت: ماشین میخوایید سوار شین.
سوار شدیم و هر چه دنبال یک مسافر گشت کسی راه نداد.
راه افتادیم، چند متر دور نشده، پیرمردی که مسیرش میخورد را سوار کرد.
راننده گفت:
“غذاخوری آفتابگردون که گفتی کدوم وره؟”
پیرمرد آدرس چند مسیر که تهش به آفتابگردان میرسید را داد.
راننده که انگار خیلی حوصله داشت یا زیادی در سایه مانده بود و گرما نچزانده بودش گفت:
“چند تا مسیر گفتی و بالاخره نفهمیدیم کجا رو میگی.”
پیرمرد که معلوم بود خسته و کلافه است و دنبال بهانه برای گوشت تلخی:
“نگهدار، من اعصاب ندارم.”
– چی شده بابا. چرا اعصاب نداری؟
مرد به این خوبی.
چی گفتم مگه؟
پیرمرد که دستش روی دستگیره بود و مترصد پیاده شدن:
“مگه راننده نیستی باید مسیرا رو بلد باشی دیگه.”
راننده که لحنش آرامتر شده بود:
“بابا چرا هستم اما چند تا مسیر گفتی، قاطی کردم.”
پیرمرد که کمی شل شده بود گفت: “خب چند تا آدرس دادم هر کدوم بلدی بودی بری دیگه.”
برای اینکه قائله را ختم به خیر کنیم ما هم که چون تماشاگر در صندلی پشت شاهد مشاجره بودیم ندا در دادیم:
که پدرجان توی مسیره ناراحت نشین رسیدیم بگین نگه داره.
یک پیچ را رد کردیم و راننده گفت: پدرجان تو که آدم قدیمی هستی.
تو دیگه چرا؟
حالا اگه جوونای امروز باشن باز یه چیزی.
تو که روزگارتو دیدی و هر چی خواستی کردی و خریدی.
جوونای امروز خودشونو بکشن و کار کنن نمیتونن یه ارابه بخرن.
پیرمرد که داغش تازه شده بود گفت:
ای آقا ارابه چیه؟
شکم خودشونو نمیتونن سیر کنن.
– گفتن آتش بس بشه درست میشه، پس چی شد؟
پیرمرد در حالی که همچنان نگاهش به پنجره بود و حواسش به غذاخوری آفتابگردان که رد نشویم با لحن مایوسی:
با اینا درست نمیشه…
نی نوا
۳۰ خرداد ۱۴۰۵
#چهارشنبه_بازار
@neynava_nevesht



آخرین دیدگاهها