از خیابان تا قرآن

بعد از مدتها سلام لیلا.

دوست نازنین و مهربانم

 مدتی می‌شود که می‌خواهم دوباره نامه‌نگاری از سر بگیرم اما گاه رشته‌ی کلام از دست می‌رود و گاه رشته‌ی افکار.

پریشب ساعت 8 خاموشی داشتیم و دیشب برای جبران مافات، چند خرید کوچک معوقه را بهانه کرده قبل از غافلگیری خاموشی، زدیم بیرون.

لیلا شاید خنده‌ات بگیرد اما حس اصحاب کهف را داشتم.

نه اینکه سال تا سال خانه باشم و پایم را بیرون نگذاشته، همچون درخواب خفتگان باشم نه، اما کمتر پیش آمده بود آن وقت از شب بازار و پاساژگردی کنم.

دیدن ریخت و لباس‍های مد روز که  شرم و حیا را قلم گرفته بودند، ملولم ساخت.

مدل‌های جدیدی که در حال تعریف رفتارهای جدید هم بودند.

چشم از دختران جوان که بااعتماد به نفس فزاینده، سرمست از پوشش خود گام برمی‌داشتند که برگرفتم

پسرانی را دیدم که هوس و ولع از لب و چشمانشان شره می‌کرد و بی‌گمان حسرت هم از دلشان.

لیلا این مناظر چشم‌انداز روشن و امیدوارکننده‌ای از آینده نوید نمی‌دهد.

یاد کلمه پرهیزکار باشید خدا در قرآن می‌افتم که این روزها با تغییر رویه‌ در سطح پوشش و تورم‌ و مشکلات اقتصادی چقدر برای همه بویژه پسران جوان، چالش‌برانگیز است.

البته که کم‌کم جامعه و چشم‌ها عادت خواهند کرد و این حساسیت‌ها کنار خواهند رفت اما نکته‌ای که وجود دارد از میان رفتن اخلاق و متانت نیز کم‌کم عادی خواهد شد و دیگر تعهد و خانواده به معنای کانون امنیت و آرامش، مفهومی نخواهد داشت.

با خود گفتم شاید زیادی دارم بزرگش می‌کنم به قول محمود ثامنی در کتاب لطفا گوسفند نباشید که اتفاقا این هم‌نوایی با مد، هر نوع مدی، به نوعی همان رفتار گوسفندان را نیز به ذهن متبادر می‌کند، این منم که باید تغییر کنم تا همه چیز تغییر کند، شاید!

اما یک چیز را می‌دانم اگر ریشه‌ی محکمی نداشته باشی باد ترا هر جا که خواهد، می‌برد.

رویداد رنگارنگ و به ظاهر زیبایی که در خیابان‌های شهرمان دیده می‌شود در نگاه اول نویدبخش آزادی است اما در نگاهی عمیق‌تر، املای مدل و رفتاری است که دنیای بیرون دیکته می‌کند.

از این ناراحتم که چرا تمدن غنی ایرانی نتوانسته، مدل و فرهنگ خودساخته و محبوبی ایجاد کند که جوانان شیفته‌ی تبعیت از آن باشند نه مدل و فرهنگ غربی و بیگانه.

پا که به البسه فروشی می‌گذاری، سه راه بیشتر پیش رو نداری؛ سر تسلیم فرود آوردن به آنچه نمی‌پسندی.

بی‌خیال تجدید و تنوع، رضایت دادن به هر آنچه داری یا در نهایت، سپردن ریش و قیچی به خیاط برای آنچه دوست داری.

تازه اینجایش بیشتر می‌سوزاند که برای همین جنسی که با نق و نوق انتخاب کردی باید گزاف هم بسلفی.

می‌دانم این دگردیسی اجتناب ناپذیر است و البته باز هم به برخی از عادات خوبمان باز خواهیم گشت.

هر کسی کو درو ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش.

بگذریم.

راستی تاملانه هایم در قرآن را با نامه‌ی تو جدی گرفته‌ام .

در مورد تصمیمم نمی‌گویم تا به فنا نرود، معمولا تا دهان می‌گشاییم ایده مثل عطر می‌پرد.

اما این را بگویم که چیز دندان‌گیری باشد حتما به اشتراک خواهم گذاشت.

کارهای تولید محتوا را هم با افت و خیز، یاس و امید در حال پیگیرییم.

با دیدن قیمت‌هایی که نجومی صعودی می‌شود، بیشتر برای کسب درآمد جدی می‌شوم و البته همان‌قدر هم گاه ناامیدتر.

عادت کتاب خواندنت را خیلی دوست دارم و من هم علارغم مشغله‌ها سعی می‌کنم زمان بیشتری برای خواندن اختصاص دهم که همین کمک می‌کند به بهتر و نوتر نوشتن.

و حالا برویم سراغ تاملانه‌ام درباره آیه‌ی 37 سوره نبا که در نامه‌‌ات پیشنهاد تفکرش را دادی:

لیلاجان من هر کجا رب می‌بینم خدا را استاد و مربی معنا می‌کنم.

مربی آسمان‌ها و زمین و هرآنچه بین آن‌هاست، خدای رحمان و آنان هیچ اختیاری برای سخن گفتن در برابر او ندارند مگر به اجازه‌ی او.

قسمت اول اشاره به آسمان وزمین و هر آنچه بین آنهاست دارد یعنی دیدنی و نادیدنی، سلول، فوتون و … تحت آموزش استاد بزرگ خدا هستند؛

استاد مهربان و به نظر اشاره‌ی در لفافه‌ای دارد به انسان، موجودی که می‌تواند خدا را مورد خطاب قرار بدهد به اذن خدا.

لیلاجان برای فهم بیشتر، آیه‌های قبل و بعد را نیز از نظر گذراندم که توصیفاتی درباره قیامت بود و در آیه‌ی بعد به این اشاره داشت که  اجازه صحبت به کسی داده نمی‌شود مگر خواص که اندکند و سخنشان درست و صواب.

لپ مطلبی که دریافتم اینکه دردنیا، کلاس درسی که خدای مهربان، استاد و مربی همه عالم  است اجازه‌ی صحبت و اظهار نظر و خطاب قراردادنش را داده اما روز قیامت، روز اعلام نتایج، دیگر هیچ عذر و خطاب و صحبتی پذیرفته نیست، مگر از خواص اندک که خدا از صحبت برحقشان آگاهست.

تا نامه‌ی دیگر در نور و زیبایی باشی دوست خوبم.

16 مرداد 1405

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *