تحت هر شرایطی دوست خود باشیم

دیروز نزدیک به ۷ ساعت بی وقفه کار کرده بودم تا کلیپی را آماده کنم، شعری بود که دوستش داشتم.

مدت زمانی طولانی صرفن برای خوانش و دکلمه کار که تپق نزنی  لحنت درست باشد، حس را بخوبی منتقل کنی و البته  که اینها یک روی سکه تلاش بودند و روی دیگر شرایط نامرادی بود که باید برایش صبوری میکردی. هر وقت که دگمه ضبط صدا را می زدم، گویی زنگ بزرگ کائنات به صدا در می‌آمد. که چه نشسته اید که ضبطیدن بیآغازیده، ماشین‌ها برانید، موتورها بگازید، تلفنها بزنگید و کودکان فریاد برآورید و شما آقای ظایعاتی ز چه رو خاموشی.

جالب است که زبان کائنات هنوز فارسی دری است!

خلاصه این فقط از ضبط صدا.

برویم سراغ موسیقی که خودش داستانی است، پدر گوگل را در می‌آوری، تلگرام را ظله میکنی تا یک موسیقی بی‌کلام درست و درمان که با نوع خوانشت هماهنگ باشد که نه صدایت قلمبه بزند بیرون و نه  امواج موسیقی غرقش کند را بگذارد کف دستت.

بعد می رسیم به تصاویر که باید با خوانش و مفهومی که می‌خواهی برسانی مطابقت داشته باشد و بعد بنشینی با سلیقه کار را تدوین کنی.

خلاصه به همه اینها، عامل امید کش سرعت اینترنت و زمانهایی که باید منتظر بنشینی و چشمانت به درصدهای در حال لود برنامه تدوینگر خشک شود را هم اضافه کنید.

به هر رو بعد از کلی تلاش، صبر و انتظار، کار آماده شد، پارت بندی کردم و کپشن را هم آماده کردم و ارسال انجام شد، که دیدم پیغام جدیدی از اینیستا مبنی بر اینکه این ویدیو بلاک شده و حذف می‌شود آمده، باورم نمیشد نه؟ چرا؟

در هشدار به موسیقی زیر صدا ایراد وارد شده بود که گویا خواننده‌ای که همین موسیقی را برای اهنگش گذاشته بود، مجوز بهره برداری از آن را نداده بود، به عبارتی کپی رایتینگ مثل در قابلمه محکم به صورتم خورده بود.

با ناراحتی ویدیو را پاک کردم.

در دلم به این خواننده محترم که البته زنده یاد هستند، چپ چپ داشتم نگاه و غرولند میکردم.

در کسری از دقیقه احساس ناامیدی عمیقی دست داد و به تمام تلاشهایم شک کردم.

دقت کرده‌اید که با تجربه یک شکست کوچک یا بزرگ،چه نیروی شگرفی از خود انهدامی در وجودمان غلیان میکند.

همه اشتباهات و نقاط ضعفمان به یکباره زیر میکروسکوپ ندامت قرار می‌گیرد و تبدیل به یک موجود افسرده له می‌شویم که یکی باید با کارتک جمعمان کند.

واقعا چرا این همه نامهربانی با خودمان؟

بالاخره روز سپری شد و خواب کمی آرامم کرد.

چه نعمتی است خواب. انگار شب افسار اسب چموش و یاغی ذهن  را بدست می‌گیرد و رامش می‌کند.

صبح رفتم پیاده‌روی، پارک خلوت بود، شروع کردم با خودم حرف زدن.

مهربان و منطقی

به داستان از زاویه سوم شخص نگاه کردم،

من آرام و متفکر و منی که هنوز گرد ناراحتی دیروز از صورتش کامن پاک نشده بود مقابل هم بودند.

من مهربان سوال طرح می کرد و من ناراحت جواب می داد.

دیالوگی دو منی.

اینجای حرفهای من مهربان را خیلی دوست داشتم که گفت، انگار کن همان لحظه ارسال پست، ایست قلبی می کردی و میمردی.

انگار کن همان لحظه بلایی زمینی یا آسمانی فرا می رسید.

آیا باز هم ارسال پست به آن اهمیتی بود که به نظر می‌آم؟

بعد خیره در چشمان من دوم گفت همین چند روز پیش یادداشت خوبی نوشتی از تلاقی دو کتاب.

یادت هست؟

میثاق دوم: هیچ چیز را به خود نگیرید، تازه رفته بودی مصداقی هم برایش در کتاب فلسفه زندگی یافته بودی.

یادت هست که اشاره موکد بر این موضوع داشتی که باید هدف را به درون گره زد تا عوامل بیرونی نتوانند دخل و تصرفی در شادی و آرامش ما داشته باشند.

خب وقتی هدفت به عو امل بیرونی وابسته شده  معلوم است که تحقق نیافتنش می شود غم، می شود درد

ببین همین اتفاق، تلنگری است برای عقبگرد تا آنچه را می‌گویی در عمل‌ نشان دهی.

برای هر کاری ( تاکید دارم به کلمه هر) هدفت را درونی کن

مثل :

تمام تلاشم را می کنم.

رضایت قلبی از انجام یک کار خوب

قدمی برای خودشکوفایی

وجد از وجود

و …

چیزی که ارتباطی به عوامل بیرونی غیر قابل کنترل نداشته باشد.

 

دیدم راست می‌گوید و چقدر این گفتمان دو من احساس آرامش به من داد.

 

چقدر خوب است که در مواجهه با مشکلات، مثل یک دوست دانا و مهربان بنشینیم و با خودمان حرف بزنیم.

ما وقتی یک گرفتاری و مشکلی برای دوستمان بوجود می‌آید، چقدر خوب همدلی می‌کنیم و بدون قضاوت میشنویمش و راه‌حل ارائه می‌دهیم، اما نوبت خودمان که میشود شمشیر را از رو می‌بندیم و شروع میکنیم به حرکت انتحاری و خود را مسبب تمام مشکلات دنیا معرفی می‌کنیم.

به راستی زیر بار این همه انرژی منفی و ندامت و احساسات تحقیر‌ توقع داریم کمرمان را راست کنیم و باز هم به زندگی لبخند بزنیم.

باید گفتگوی درونی خود را مدیریت کنیم و اجازه ندهیم که تبدیل به فضای تحقیر و شماتت شود.

این اتاق فکر باید فقط به جوانب مثبت و راه حل‌های منطقی بپردازد.

درست همان کاری که از روی صمیمت و مهربانی برای دوستمان می کنیم، چرا دوست خود نباشیم؟

خب همین حالا اهداف درونی من از نوشتن این یادداشت :

۱. تبدیل تجربه ‌ای تلخ به درس بزرگ برای خودم

۲.قدمی در خودشناسی

۳.لذت بخش بودنش برایم بعدها که آمدم دوباره خواندمش

۴.رضایت قلبی از وظیفه انتشار یک ارزش

و در نهایت این اتفاق یک درس دیگر هم داشت، در انتخاب منابع تصویر و موسیقی حساسیت بیشتری به کپی رایت نبودن منبع داشته باشم که میتواند این دقت برای فعالیتهای آتی هم نتیجه بخش باشد.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *