نشستی با محمد علی جمال زاده

خواستم بگویم بوی عطر خارجی فضا را پر کرده بود که گفتم حتمن با خودتان فکر میکنید آنوقت عطر خارجی چی هست؟

کجا به مشامت خورده که فهمیده ای این خارجی است و قبلی ها همه داخلی؟

شایدم با چهره ای پرسشگرایانه و کمی دهن کجی الصاقه شده اش بگویید یک جوری می گویی عطر خارجی که آدم فکر میکند ییلاق قشلاق خارج از کشور تشریف می بری که این همه عطرها برایت آشناست.

برای جلوگیری از هجوم این همه افکار جورواجور به ذهنتان، از بوی اتاق درگذشته و به جزئیات دیداری می پردازم:

مرد میانسالی کتاب به دست روی یک صندلی گهواره‌ای چوبی با پارچه مخمل یشمی رنگی نشسته و در حال حرکت آونگی غرق خواندن کتاب است.

رُبدوشامبر بنفش رنگی تنش است و در کنارش میزی است که رویش رومیزی سوزن دوزی شده لاجوردی زیبایی پهن و قلمدانی برنجین با طرحی اسلیمی از گل و طاووس که معلوم است هنر دست یک ایرانیست.

آتقدر گرم خواندن کتاب و تاب خوردن است که متوجه من نمی شود.

بدون اینکه اِه‍ِن یا اُهونی بکنم تا رویش را به سمتم کند، روی صندلی کنار میز آرام نشسته، فقط چشم می دوزم.

پس از چند ثانیه، در حال تفکر بود که چشمش به جمال من افتاد.

از جا بلند شدم و گفتم: سلام استاد، ببخشید نخواستم خلوت شما و کتاب را بهم بزنم.

کتاب را روی میز گذاشت و مجددن روی صندلی ننویی نشست، البته بدون اینکه تاب بخورد.

نگاهم کرد و گفت: سلام خوش آمدید.

راستی صدایش هم این صدا بود:

 

 

زنده‌یاد بهرام زند در نقش لین‌چان (جنگجویان کوهستان)

گفتم: سلامت باشید، از آنچه که درباره شما خوانده بودم، گمان می‌کردم که در عین تجدد اروپایی، علاقمندیتان به هنرهای ایرانی هم در گوشه کنار خانه  به چشم بخورد.

و بعد دستی به ترمه روی میز کشیدم و گفتم : کار اصفهان است نه؟

با لبخند و در حالیکه با چشم نقش و نگار طرح رومیزی را دنبال می کرد گفت :

بله، من تقریبن ۱۳ ساله بودم که از ایران دور شدم و بعد از آن هم سفرهای کوتاه مدتی داشتم، اما بدون اینکه در ایران باشم، شاید بیشتر از خیلی از ایرانیها ، ایران را همینجا زندگی کرده ام.

من به دوستان و اقوام سفارش می کنم تا از هنرهای دستی ایران برایم بفرستند.

شاید به نظرت خنده دار و یا حتی مسخره باشد اما اینها دست مرا می‌گیرد و می‌برد به ایران بدون آنکه بخواهم از کوی و برزنش بگذرم و با یادآروی برخی خاطرات ملول و غمگین شوم.

می گویم: میشود بیشتر توضیح دهید؟

آهی کشید و گفت :

زمان به توپ بستن مجلس بود که پدرم جمال الدین واعظ اصفهانی که از آزادی خواهان و البته منبریهای نترس این جریان بود و به جور و ستم به هر شکل و نوعش معترض بود، خواست به عتبات عالیات برود که ناجوانمردانه به قتل رسید.

خفقان، کشت و کشتار، ایستادن در مقابل خواست منطقی یک ملت دلم را خون کرد و دیگر پای رفتنم به ایران نبود با وجود اینکه قلبم برایش می تپید.

آداب و رسوم غلط، باورهای متعصبانه و جاهلانه مردمم همیشه مرا ناراحت کرده و در نوشته ها و داستانهایم سعی کرده‌ام با بهره بردن از حرفهای کوچه بازاری خود مردم به این موضوعات اشاره ای داشته باشم و آنها را به تامل بیشتر دعوت کنم.

شیوه پدر خدا بیامرزم که خطیبی قهار بود و مردم از پای منبرش تکان نمی خوردند، الهام بخش من به این نوع نوشتن و داستان سرایی شد.

می دانی بدین گونه مردم تو را از خود جدا نمی دانند و بیشتر می‌نشینند پای حرفهایت و یک نویسنده رسالت غیبی دارد که باید به بهتر شدن فکر و زندگی در جامعه کمک کند، نوری برای مردم روشن کند.

طنزی که من در داستانهایم آورده ام گاه تلخ و شاید زننده باشد، اما آیینه ای است جلوی روی مردم تا خود را ببینند و از هر آنچه زشت است دوری کنند.

من همانقدر که به خواندن کتابهای مثنوی ، سعدی و حافظ می پردازم، مطالب نویسندگان و شعرای این سوی آب را هم بسیار مطالعه میکنم و از سبک و سیاقشان یاد می گیرم.

تلفیق سنت و تجدد گاهی مثل در کنار هم آمدن روز و شب است، اما جریان جاری از تفکر و نگرش را در بردارد.

ما ایرانیها باید یاد بگیرم که از دنیا آنچه مفید و سودمند است بر گیریم و بدور از تعصبات محدود کننده که دستمان را برای پرداختن به امکانات می بندد، به کشف  نیازها و افکار جدید بپردازیم.

اینکه بدون هیچ کنکاش و تاملی به افکار بی پایه و اساس گذشته خود بچسبیم، به نظر من یک حماقت محض است.

هر ادیبی در کنار یاد گرفتن درست ادبیات فارسی باید به یادگیری زبان خارجه نیز اهتمام ورزد تا از هم سنگان خارجی خود عقب نماند.

گفتم : راستی شما پدر داستان نویسی نو  و واقع گرایی هستید.

خندید و گفت : خوب است که لااقل توانستم به این صورت به آرزوی پدر شدن برسم.

گفتم : من هم شروع کرده ام به داستان کوتاه نوشتن و سعی میکنم که گاهی درون مایه طنز هم داشته باشد، اما خیلی باید تلاش کنم تا بتوانم مخاطب را پا به پای داستان همراه کنم، گاهی دستش از دستم در می رود و تا آخر داستان هم نمی توانم پیداش کنم.

می خندد و می گوید : باید دو تصویر در ذهن داشته باشی، تصویری از آنچه می‌خواهی بگویی و تصویری از مخاطبی که در حال خواندن داستان است، او را باید بکشانی توی داستان.

باید هر لحظه حدس بزنی که چه چیزی ممکن است از ذهنش رد شود و باید با دانستن آن گاهی حتی رکب بزنی و …

اما چیزی که هست سعی کن ساده بنویسی، بیشتر به زبان عامیانه مردم.

بیشتر به نوع حرف زدن مردم از اصناف مختلف توجه کن و حتی تکه کلامهایشان را کشف کن.

به این صورت است که میتوانی یک داستان نویس مردمی و موفق شوی.

نگاهم به قلمدان برنجین افتاد، جایش روی میزم خالی بود، دل به دریا زده گفتم : استاد یک در خواست می‌توانم داشته باشم؟

گفت بلی می توانی، اما اینکه درخواستت را می‌توانم اجابت کنم یا نه را نمی‌دانم. ( از هوشمندیش جز این جواب هم انتظار نمی رفت.)

گفتم: می‌شود این قلم‌دا‌ن‌برنجین را از شما به یادگار داشته باشم؟

خندید و گفت : دخترم من مدتها ساکن برلین بوده ام اما ریشه اصفهانی خود را که از یاد نبرده ام.

با لهجه شیرین اصفهانی گفت: با کمال تاسف باید بگویم نمیشه البته ببخشیدا.

خندیدم و گفتم : بله ممنون متوجه شدم.

در حالی که می‌خندید گفت : سوال یا درخواست دیگری هم داری؟

با لبخند گفتم: نه ممنونم استاد.

با اجازه رفع زحمت می کنم.

سری به خداحافظی تکان داد و مشغول خواندن دوباره کتابش شد.

 

برای اطلاعات بیشتر از این شخصیت ادبی می توانید به ویکی پدیا مراجعه کنید.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. به به زهرالی چقدر روان نوشتی قیز😍 چقدر مدل نوشتنت عوض شده.
    وای لین چان😂 نمیدونم چرا همیشه یاد شمشیر لین چان میفتم.
    پس بگو چرا اینقدر طنز تلخ و گزنده‌ای داره جمالزاده. مرسی که راجع به پدرش برامون نوشتی.
    «ما ایرانیها باید یاد بگیرم که از دنیا آنچه مفید و سودمند است بر گیریم و بدور از تعصبات محدود کننده که دستمان را برای پرداختن به امکانات می بندد، به کشف نیازها و افکار جدید بپردازیم.» من سعی می‌کنم این کارو بکنم. البته برام یکمی سخته، چون عادت نکردم بله ان مودل فکر کردن اما تلاشمو می‌کنم.
    زهرالی بالا خب مال خودش بوده بالام. دوست نداشته ببخشاید. میه زوردی😂❤.

    1. ممنون صبالی😍
      می‌دونی کلن نوشتنم پست به پست متغیر شده
      و البته بستگی به حال و هوای احساسی روزم هم داره
      آفرین دقیقن مسئله همون فرار از تغییرها و تکوندنخوردن از فضای امن زپرتی فعلی
      خواهش می کنم بالا
      دیگه سنگی بود گفتیم بدغرلاندیریم (فارسییش شاید غلتوندن باشه!🤔) شاید گرفت 😂

    1. به به😍
      محبوبه خانم گل
      خیلی خوش اومدین
      خوشحال شدم پیامتونو دیدم
      دیگه از اینیستا کوچیدیم وبلاگ😅
      ممنون از پیام پر مهرتون عزیز

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *