هنوز هم برایم قابل هضم نیست.
وانمود میکنم که موضوع مهمی نبوده و تلقین میکنم که در عالم رویا همه چیز ممکن است.
به یادش با تحسر، بازوی سفت و سخت عاریه را در دست میگیرم و تمام لحظات دردناک برایم تداعی میشود.
آن شب خستهتر از همیشه به رختخواب رفتم و خیلی زود خوابم برد.
نزدیک صبح، ثریا از خواب بیدارم کرد.
هذیان میگفتم.
بخشهای زیادی از خواب را فراموش کرده بودم اما یک تکه از آن به روشنی روز مقابل دیدگانم بود.
توی دخمهای وسط برف و کولاک گیر افتاده بودم.
باد مثل گرگی گرسنه زوزه میکشید.
میتوانستم خود را ببینم که چگونه زیر آن سرما، سرخ و کبود شدهام.
لبهایم ترک برداشته بود.
تمام بدنم، انگشتان دست و پایم، عضلاتم همه منقبض شده بودند.
در همان حال مشقتبار تقلا کردن برای زنده ماندن، یکهو صدای مهیبی به گوش رسید و دخمه زیر بهمن مدفون شد.
بیآنکه بتوانم احساس خفگی زیر بهمن را تجربه کنم به یکباره داخل تونلی مکیده شدم.
تونلی شیریرنگ و مهآلود.
گیج و گنگ بودم.
توی تونل برخلاف لحظات سرد قبل، هوای گرم و ملایمی در جریان بود و من با حیرانی به سمت بالا کشیده میشدم.
در انتهای تونل وقتی دستی سویم دراز شد ثریا از خواب بیدارم کرد.
دستی که دیدم همان دست با ناخنهای تخت و انگشتر حلقهی رنگ و رفتهای بود که دو سال پیش زیر دستگاه رفت و قطع شد.
نی نوا
۳۰ دی/۴
#داستانک


آخرین دیدگاهها