سرنوشت

رگه‌هایی از خواب هنوز در خاطرم مانده.

خنده‌هایش با آن سیم‌کشی روی دندان‌ها.

دماغ عمل کرده‌ی خوش‌تراشش

و لحن لطیفی که دوستش نداشتم.

بیشتر از آنکه مهربان باشد بوی خودشیفتگی می‌داد.

جالب‌ترین بخش خواب حرف دو نفراز میهمانان توی جشن بود.

جشن نامعلومی که خیلی به یاد نمیاورم.

این ازدواج دومتونه؟!

دوم؟

نه من قبلا ازدواج نکردم.

چه کسی این را بهشان گفته بود.

مدت‌ها می‌شد که دیگر خواب شرکت را نمی‌دیدم و با پروژه‌ی مهین، دوباره فکر و خاطره‌ها سر و کله‌شان پیدا شد و منفورترین یعنی فرشته.

رقیب سرسختم بود.

دوست داشتم جایش باشم.

آن وقت همیشه می‌دیدمش، حرف می‌زدیم

و مطمئنا اتفاق‌های دیگری رقم می‌خورد.

وقتی پایش را گذاشت اداره، وسط یک تابستان داغ ، انگار هندوانه‌ی شیرین خنک ول کردند توی دلم.

تموجش شد اشک شوق و غم‌ خلوت‌هایم.

تقصیرمن نبود.

هر آنچه برای جذاب و خواستنی کردنش لازم بود یک‌جا داشت.

مهربانی، نجابت ، مبادی آداب، پشتکار و جدیت در کارها.

لااقل برای من و فرشته این‌طور بود.

نگاه‌های فرشته را می‌خواندم.

تخم چشمانش وقت صحبت با او برق می‌زد.

مانده بودم این همه ذوق را چگونه در خود مهار می‌کند وقتی همواره جلو چشمش است.

هر وقت می‌رفتم بالا، کنار میزش بود.

چیزی می‌پرسید یا چیزی نشانش می‌داد.

شرط می‌بندم تمام خوراکی‌هایی که با دست و دل بازی میان همکاران تخس می‌کرد تنها به خاطر او بود.

در مقایسه با کار و شرایط او و محجوب به حیاییم، شانس زیادی نداشتم و این به طرز وحشتناکی آزارم می‌داد.

داستان وقتی برایم جدی شد که در مخمصه‌ی کارها مثل یک فرشته‌ی نجات به کمکم آمد.

کارشناس برنامه و آمار بود.

خبره در کارش.

ایده‌های خلاقانه‌ای برای بهره‌وری داشت و برای هر مشکل راه حلی.

دفتر فروش بودم.

با تغییر چند باره‌ی مدیران فروش که هر کدام دستشان کج بود یا کرم داشتند، کارها از

دستم در رفته بود.

در آشفته‌ترین حالت ممکن بودم.

از شدت فشار کار و سردرگمی، گاه کبود کبود می‌شدم.

چشمانم قیلی ویلی می‌رفت و اعداد و ارقام را گم می‌کردم.

با لبخند و وقار همیشگی پشت میزم ظاهر شد.

شبیه غول چراغ جادو، البته غولی خوش‌تیپ

” خانم فدایی اگه کمکی از دستم برمیاد بهم بگین.”

در بحبوحه‌ی شلوغی شرکت که همه به شدت مترصد این بودند که بی‌سرو صدا کارشان را بسرانند توی کار دیگران و قسر در روند، شبیه شوخی بود.

این را جز یک نشانه‌ی آشکار از علاقه برای خود نمی‌شد معنا کرد.

اگر نبودش با من میلی چرا آمد به کمک من این‌‌گونه خیلی؟

چشم سوی چهره‌ی گرد مهربانش گرداندم:

آخه کارای خودتون؟

امیدوار از لحنم:

کارامو کردم، کاری ندارم.

قند توی دلم آب شد.

بخشی از کارها؛ آنها که کم تخصصی بودند سپردم و خیلی تمیز و مرتب با سرعتی چند برابر انجامشان داد.

به اصرار مهین راه افتادیم.

برای کارآموزیش در شرکت.

از اقبال و شاید بداقبالی من، شرکت قبلیم.

گفتم تو نمی‌آیم.

به جز خاطره‌ی سرد شدن و بی‌توجهی‌های اخیرش، با کسی مشکل نداشتم حتی بعد از رفتارهای عجیب غریبش، با فرشته هم.

اما حال و حوصله‌ی رودررویی نداشتم.

تمام این مدت از همه همکاران بریده بودم.

نمی‌دانستم بعد از من چه اتفاق‌هایی افتاده.

هیچ کس جز خودم و خدا نمی‌داند که دلیل اصلی استعفایم رفتار او بود و بعد مدیربدعنقم.

بالای 90 درصد مطمئن بودم با رفتن من فرشته با خیال راحت تورش می‌کند.

نمی‌خواستم ببینمش.

با وجود اینکه به شدت بی‌قرار دیدنش بودم.

پر از دلهره بودم و فکر.

شاید زیادی خوش‌باور بودم و توهم برم داشته بود که دوستم دارد یا حداقل حسی.

سرخ شدن چهره‌اش، نگاه‌های طولانی و حاضر یراقیش برای کمک و …

آنچه که بعدها بارفتارهای سرد و بی‌توجهیش برایم جز علامت سوال باقی نگذاشت.

نشستم توی ماشین تا مهین خودش کارهای اداری را انجام دهد و بیاید.

تمام خاطرات در آن چند دقیقه شروع به ظاهر شدن کردند.

به همان وضوح و جزییات.

عجیب که گذشت این همه سال نتوانسته بود ازعمق علاقه‌ام از آن حس خوبی که با دیدنش در وجودم غلیان می‌گرفت کم کند؟

حتی با وجود رفتارهای سرد مرموزش.

کاش علت رفتارش را می‌فهمیدم.

دیگر مثل قبل پیگیر کارم نبود.

تا کاری می‌خواستم برخلاف همیشه که با کله سه سوت از طبقه سوم شیرجه می‌زد پایین، را سعی می‌کرد پای تلفن با لحن سرد و جدی رفع و رجوع کند.

انگار در حال فرار از من بود!

کاری نکرده بودم.

اما شاید کسی حرفی پشت سرم زده بود.

آه نمی‌دانم …

گاه زندگی با معماهای غم‌انگیزی شاخ به شاخمان می‌کند که هر چه بهشان فکر می‌کنی دیوانه‌تر می‌شوی.

ماشین را دور از درب شرکت کنار یک سوپری پارک کرده بودیم.

به مهین سپرده بودم نامی از من نبرد.

زمان به کندی هر چه تمام می‌گذشت.

فایده‌ای نداشت خاطرات داشت از سر و کولم بالا می‌رفت.

چشمانم به گوشه‌ای خیره می‌ماند و خاطره شروع می‌شد.

گوشی را روشن کردم و شروع کردم به ول‌گردی و وقت تلف کردن.

گاه خیره به گوشه‌ای و گاه خیره به گوشی بودم که ناگهان با صدای تقه‌ی شیشه‌ی ماشین، به خود آمدم.

به طرف صدا برگشتم.

کاش همیشه که نه ولی وقتی آرزوهای خوب داشتیم چنین اتفاقی می‌افتاد.

به طور دقیقی تمام آنچه چند دقیقه قبل از ذهنم گذشته بود در واقعیت کپی پیست شده بود.

لحظه‌ای با تمسخر در ذهنم تصور کرده بودم از شرکت بیرون زده و برای خریدن چیزی به مغازه آمده و بعد …

مات و مبهوت چند ثانیه فقط نگاهش کردم.

انگار که نگاه می‌کنم اما کورم.

می‌شنوم اما کرم.

طرف کمک راننده نشسته‌ بودم.

با بهت و دست‌پاچگی شیشه را دادم پایین.

سلام خانم فدایی!

سسسسلام آقای میهنی!

شما اینجا؟

اومدین شرکت یا این حوالی کار دارین؟

با لب‌ و گلویی خشک از شوکی که وارد شده بود، عرض چند ثانیه دروغی که گرایش را داده، پی می‌گیرم.

نه همین اطراف کار داشتیم اومدیم.

منتظر خواهرزادمم.

خوبین؟

چه خبرا؟

یه دفعه‌ای کار و شرکت رو بوسیدین گذاشتین کنار دیگه.

به خود میایم.

جدی می‌شوم.

نه اتفاقا مسئول فروش یه شرکت خدماتی هستم.

جدا؟

چه عالی.

ممنونم.

نمی‌دانم چه بپرسم و بعد سوال احمقانه‌ام را مطرح می‌کنم.

شما چه خبر ؟

همچنان تو شرکت مشغولید؟

تلفنش زنگ می‌خورد.

ببخشید کنان کمی از ماشین فاصله می‌گیرد.

چهره‌اش را توی ذهنم ورانداز می‌کنم.

با روزهای اول مقایسه می‌کنم..

دوباره به روزهای خوب برمی‌گردم.

روزهایی پر از شوق و شور.

خاطرات تلخ رنگ می‌بازند.

گویی اصلا نبوده‌اند.

با کلمه‌ی عزیزمی که می‌گوید گوش تیز می‌کنم.

صدای ماشین‌های در حال تردد مزاحم استراق سمعم می‌شوند.

صدا گاه محو می‌شود.

از تکه های جملاتش حدس می‌زنم …

نکند همسرش باشد؟

تمام وجودم را تعلیق و حسرتی تلخ فرا می‌گیرد.

منتظرم برگردد و در اولین فرصت انگشت حلقه‌اش را ببینم.

و برمی‌گردد.

چشمم روی انگشتر قفل می‍‌شود.

یک حلقه‌ی نازک.

با دیدنش، گویی حلقه‌ای دور گردنم می‌اندازند تا خفه‌ام کنند.

معلق و مستاصل می‌شوم.

حس وحشتناکی است.

چیزی بین بودن نبودن رفتن ماندن.

با لبخند و ببخشید ببخشید

ادامه می‌دهد:

بله همچنان سر کاریم و داریم سر و کله می‌شکنیم تو شرکت.

انگار به یکباره حرف‌هایم تمام شد

چیزی در ذهن نداشتم.

آب دهانم را پایین دادم وبا لبخند تصنعی گفتم:

موفق باشین.

چشمانش برق داشت.

روی پیشانیش چند خط، گود شده بودند اما همچنان مهربانی چهره‌اش دست‌نخورده مانده بود.

نمی از ترحم در صورتش می‌دیدم.

شبیه وقتی که مادر یکی از همکاران فوت کرده بود و تسلایش می‌داد.

به وقت ترحم ومحبت بیش از حد، گوشه ی چشم چپش چین می‌خورد.

درست مثل حالا.

مهین میاید.

با تعجب نگاهش می‌کند.

سلام می‌کند و رو به من، خواهرزادتون هستن؟

یاد گافم می‌افتم خداخدا می‌کنم مهین چیزی از دهانش نپرد.

شانس آوردم که گرم صحبت با تلفن و من بود وگرنه مهین را می‌دید که از شرکت میاید و …

-بله.

+خوشبختم.

-مزاحم نمی‌شم.

خوشحال شدم بعد این مدت دیدمتون.

موفق باشین.

خدانگهدارتون.

می‌شد حس کرد دوست دارد بیشتر بماند و شرایط مهیا نیست.

مهین یک نگاه به او یک نگاه به من .

جوابش را می‌دهد.

با تکاندن سر و دست با آن کیسه نایلون مشکی که از مغازه خریده بود و جز بهانه‌ای غیبی برای ملاقاتمان نبود به طرف شرگت برمی‌گردد.

مهین شروع به سوال و جواب می‌کند.

بی‌تفاوت برای اینکه پیگیر نباشد می‌گویم از همکارا بود.

البته که او هم بی‌هیچ پیگیری، بی‌مقدمه شروع می‌کند به گفتن از شرکت و آنچه دیده بود.

“خاله عجب شرکت توپیه.

مدیر اداریتون خیلی تحویلم گرفت.”

پوزخند می‌زنم.

“کی از کارمند مفت بدش میاد.”

ور و ور حرف می‌زد.

چانه‌اش لق بود، حتی وقتی حرفی برای گفتن نداشت چه برسد به اینکه مثل حالا حرفی برای گفتن داشته باشد.

نمی‌شنیدمش.

چند دقیقه قبل، میمیک صورت، لحن و نگاهش، همه را با دقت موشکافانه‌ای از نظر می‌گذراندم و آتش غم و حسرت را شعله‌ور می‌کنم.

احساس قهرمانی را دارم که درست جلوی خط پیروزی زمین خورده و رقبا از رویش رد شده، بازی را برده‌اند.

……

“خدایا

واقعا هیشکی از چند لحظه بعد خبر نداره.

بعد این همه سال…

با اینکه زیر چشاش یکم گود افتاده بود اما همچنان زیبا و جذاب بود.

با همون چشمای سیاه دل‌رباش.

صدای مخملی شیرینش:

” آقای میهنی!

تو بخش گزارشات فروش اکسل گیر افتادم…”

هوووف

نمی‌دونم از اینکه دیدمش خوشحال باشم یا نه.

نه وقت شد نه روشو داشتم بپرسم ازدواج کرده یا نه!

چی می‌شد کمی قبل‌تر همو می‌دیدیم.

قبل از اینکه ازدواج کنه، طلاق بگیره؟!

از دیدنم خوشحال شد.

آره.

شاید مثل یه همکار.

اما حسم میگه اونم منو دوست داشت.

دررنگ درررنگ…

بله

آره خریدمش فرشته.

نه یکی از همکارای قدیمی رو دیدم، داشتم باهاش حرف می زدم، زود قطع کردم…”

۱۲ خرداد ۱۴۰۵

نی نوا

#داستانک

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

5 پاسخ

  1. دست مریزاد. بی‌وقفه و یک‌نفس خوندم. ذهن من هم همچون خانم فدایی پر شد از پرسش و ابهام. و من هم مثل او دچار قضاوت‌های درست و نادرست شدم.

  2. زهرا بار اول یکم گیج شدم و دوبار خوندم تا همه چی دستگیری شد. خیلی کیف کردم. واقعا جذاب بود. شخصیت‌ها رو خیلی خوب به تصویر کشیده بودی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *