عذاب وجدان

عذاب وجدان

در عصرِ تارمیغ* بهمنی سرد، به پنجره زل زده بود.
هوا سُربین و کبود، به چهره‌ی کسی می‌مانست که در شرف خفگی باشد، چیزی شبیه خودش.
در ذهنش، رویداد ساعاتی قبل در سیلان بود.
صدای لرزان از شادی و شعف جوان و …

” پوف پوف.”
رییس در حالی که دماغش را گرفته، چند پاف خوشبو کننده به هوا می‌پاشد.

“پسره‌ی جعلنق، بوی عرق ترشیدش اتاقو برداشت، هول با پیرن چرک داغمه بسته اومده میگه حقوقم زیاد کن.”

صبح فاکتور به دست به اتاقش آمده بود.
” آقا صفری میشه سفارش ما رو بکنین، رییس حقوقمو زیاد کنه.
رییس رو حرف شما نه نمیاره.
به خدا از صبح پشت انبار بزرگه که سرد و سایه‌ست بار می‌زنیم تا عصر.
خونه می‌رسم از کت و کول میفتم.
شما جای برادر نداشتم، قراره زن بگیرم…”

با دیدن غیظ مدیر، بی‌آنکه موضوع را بداند، دستمال‌کشانه ابرو کشید:
” چی شده جناب رییس، کی ناراحتتون کرده؟”

-“سروری، کارگر انبار.”

زبان ریخت تا بالاخره آتش خشم رییس فروکش کرد و نمی لبخند روی لبش نشست.
در ادامه‌ی قندان‌بازی و بلغور اراجیف برای اینکه لبخند برافراشته‌ی مدیر سقوط نکند:
” حالا معلوم نیست کدوم خلی قراره دخترشو به این بده؟”

-” مگه می‌خواد زن بگیره؟”
+” آره، صبح می‌گفت.”

-“آهان پس واسه همون درخواست افزایش حقوق می‌کرد!”

حال مدیر دگرگون می‌شود.
زنگ می‌زند انبار.

-“بگین سروری بیاد بالا.”

لحظاتی بعد، سروری هن‌هن‌کنان، می‌رسد.
دماغی که از شدت سرما سرخ شده را بالا می‌کشد و کلاهش را برداشته، در حال مرتب کردن موهایش با شانه‌ای افتاده می‌گوید:
“سلام رییس.
امری داشتین؟”

-” قراره زن بگیری؟

با لپ‌هایی گل انداخته نگاهی به او و سپس رییس می‌اندازد.
“راستش، بله اگه خدا بخواد جناب رییس”
و شرمگین سرش را پایین می‌اندازد.

  • “پس چرا نگفتی؟”

سرخ و سفید شلاله‌های شال زیتونی رنگش را دور انگتشش می‌پیچد؛
” والا خجالت کشیدم.”

-“باشه، با مدیر مالی درباره‌ی حقوقت حرف می‌زنم.”

گل از گلش می‌شکفد.

+”ممنون آقای رییس ممنون، دستتون درد نکنه.”

لبخند بامعنایی نثار او که همچون میخی کنار میز ایستاده بود می‌کند.

-“خب دیگه برو سر کارت.”

جوان با شور و شعف وصف‌ناشدنی خم و راست شده، دست ارادت روی سینه عقب عقب، اتاق را ترک می‌کند.

مدیر با رضایت‌خاطر:
-“قبل اینکه این بیاد، یکی از مشتریا اعصابمو ریخته بود بهم، توپ و تشرشو رو این خالی کردم.
تا گفتی، می‌خواد زن بگیره، انگار به خودم اومدم.”

اندیشه‌کنان به اتاقش برمی‌گردد که دقایقی بعد تلفن زنگ می‌خورد:
“جناب صفری، یه دنیا ممنونم.
خدا از برادری کمتون نکنه.
لطفتون یادم نمیره.
ممنونم. ممنونم.”

نی نوا

پ.ن
*تارمیغ: مه غلیظ

۱ بهمن/۴

داستانک

کلمه‌بازی

@zahrazamanlou_neyynava

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *