پروانه‌ای به نام کبری

#داستانک

به آینه‌ی خانه‌شان می‌اندیشم.

به حسرت‌هایش.

به لب‌های خشکی که هیچ‍گاه ماتیکی نشدند.

 چشمان خسته‌ای که کسی زیباییش را ندید.

 زیرش خط سرمه نکشید.

سپید زمستانه‌ی گیسوانش که رنگ گل و بهار ندید

و زیبایی و ظرافت زنانه‌ای که در پستوی هزارتوی روزگارنامرد، رخصت دیده شدن نیافت.

چون غنچه‌ای نشکفته، پژمرد.

با هرکلمه، دلم مچاله می‌شود.

تلاش می‌کنم به خاطر آورم.

چهره‌ را، صدا را.

“بیچاره، از ماشین پیاده شده راه افتاده، دستی رو که نکشیده، ماشین حرکت کرده و …”

می‌بینمش.

توی ذهنم.

حواسش نیست.

آرام قدم برمی‌دارد.

توی فکراست.

 ماشین بی‌هوا راه میفتد.

فرصتی برای گریختن نیست.

 فریادش همچون پیکرش زیر چرخ‌های ماشین جا می‌ماند.

صحنه‌ی هولناک را با شراره‌های وحشتی که بر جانم انداخته، مستاصل رها می‌کنم و برمی‌گردم؛

به گذشته، به روزهای روشن نه این همه سیاه و خاکستری.

می‌رسم به دم در خانه‌مان.

ایستاده است.

با صورتی کشیده و چشمانی بادامی.

ترگل ورگل.

نه به زمختی و آفتاب سوختگی حالا.

با مادر کار داشت.

حرفش را نه، اما لبخند و نگاهش یادم مانده.

دیگر ندیدمش.

سال‌ها گذشت.

گفتند:

یک پا مرد شده بود.

پشت وانت وتراکتور می‌نشست، می‎رفت سر زمین، باغ.

کار می‌کرد.

زندگیش در کار خلاصه می‌شد.

کشاورزی، خانه‌داری، بچه‌داری، همسرداری.

مثل زنان دیگرنبود.

 توی مراسم و جماعت بر نمی‌خورد.

نه خیر نه شر.

 نه عروسی نه عزا.

نه اینکه نخواهد، دلش نکشد یا خیلی دل‌نازک باشد که اجازه نداشت، حق نداشت.

کارهمه جوره به صلابه‌ کشیده بودش.

به دخترش فکر می‌کنم.

به تنهاییش.

به شانه‌های خسته‌‌ و گوژ شده اش.

او که دوشادوش مادر دست به هر کاری زده بود

 او که بچگی، دخترانگیش را از یاد برده بود.

حالا بی‌مادر، بی‌محرم راز، بی‌آغوش محبت چگونه زندگی را سختی‌ها را تاب خواهد آورد.

به همسرش می‌اندیشم.

به سنگی که ذوب شده.

به مجسمه‌ی ظلم که جز زدن، حرفش را به کرسی نشاندن این همه سال کاری نکرده.

به تمام لبخند و حرف‌های شیرینی که پشت لب‌ها و سبیل به ظاهر مردانه‌اش جان داده‌اند.

چگونه این مصیبت را تاب خواهد آورد.

شب‌ها خوابش خواهد برد.

چگونه خود را برای تمام ظلم و ستم‌هایش خواهد بخشید.

وقتی به دستاشن نگاه می‌کند چه حالی می‌شود.

 دستانی که جز زبان زور و زدن نمی‌دانستند.

حالم بد می‌شود وقتی به این همه می‌اندیشم

به اینکه حتی کسی به مظلومیت او اجازه‌ی رفتن به خانه‌ی مادرش را هم نداشته!

چند روز توی کما بود.

امیدی به برگشتش نبود.

عاقبت رضایت دادند دستگاهها را جدا کنند.

 که بند از پای روحش باز کنند تا بی‌خستگی، بی‌درد، پر کشد.

کسی که با همه‌ اخم و خصم روزگار، لبخند ومهربانی یادش نرفته باشد، زمینی نیست.

بی‌قرار آسمان بود.

توی گورستان جای سوزن انداختن نبود.

کیپ تا کیپ پر بود.

پیر و جوان، زن ومرد همه چون فلک زده‌ها به اندوه و تحسردور تا دور گور را گرفته بودند.

او که پایش به هیچ سوگ و عزایی باز نشده بود، حالا در پرشورترین مراسم خاک‌سپاری، حی و حاضر بود.

خاک‌سپاری تن رنجور خودش، قلب شکسته‌اش، آن دستان زمخت اما مهربان مردانه‌اش و لبخندی که به ریش تلخی روزگار خندیده بود.

اعضایش را اهدا کردند و کبری با پرواز خویش، به کالبد چند روح جان دمید.

گاه رفتنت همان انتقام بزرگی است که می‌گیری و تاوانش عذاب وجدان همیشگی است.

#داستانک

نی نوا

19 خرداد 1405

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *