قهوه‌ی تلخ وسط روز

#داستانک

کلید را آرام در قفل می‌چرخانی و وارد خانه می‌شوی.

همه چیز عادی است جز بوی قهوه‌ای که به مشامت می‌رسد.

دست پاچه به آشپزخانه می‌دوی.

خشکت می‌زند.

بهتش می‌زند!

  • تو؟

قهوه می‌پرد توی گلویش.

سرفه می‌کند، پشت سر هم.

 می‌پری مشت مشت می‌کوبی پشتش.

بالاخره آرام می‌شود.

رنگ به رخسار نداری.

عرق روی پیشانیت می‌نشیند.

می‌افتی روی صندلی.

ساعت روی دیوار، آتش نگرانی که به جانت افتاده را شعله‌ورتر می‌کند.

با عصبانیت آمیخته به نگرانی می‌پرسی:

  • این موقع از روز چرا خونه‌ای؟

تلاش می‌کند خود را آرام کند.

آب دهانش را کم کم پایین می‌دهد و با آهی که قهوه تلخ‌ترش کرده می‌گوید:

نگران نشو نادر.

هیچی، اعصابم تو اداره خرد شد مرخصی گرفتم زود اومدم خونه.

  • چرا؟

صدایت بالا می‌رود:

  • چرا به من نگفتی؟

نگاه بی‌رمقش را از چشمانت برگرفته به گوشه کابینت چشم می‌دوزد.

. می‌گفتم که چی بشه؟

نادر دیگه بریدم، می‌خوام استعفا بدم.

سعی می‌کنی کنترلت را به دست بگیری:

تو هم که تا تقی به توقی می‌خوره استعفا.

فکر کردی فقط تویی که تو فشاری؟

من خودم یه وقتایی می‌خوام داد بزنم و رییس رو بگیرم زیر کتک.

اما سپیده، قرض و قوله هامون چی؟

هر دو کار می‌کنیم و این وضع زندگیمونه، حالا فکر کن از فردا نری.

غم می‌نشیند توی دلش، چشمش.

گوشه چشمخانه‌اش نم می‌شود.

احساس گناهی دوجانبه، مثل رخت چرک روی دلت سنگینی می‌کند.

برای اینکه خود را آرام کنی:

می‌دونم که بخشی از این سختیا تقصیر منه.

حماقتم، ساده لوحیم.

طلا و پولایی که به باد دادم.

خب چه می‌دونستم فکر می‌کردم سرمایمون چند برابر میشه.

مردک بی‌همه‌چیز گفت شریک میشین، الان یه قطره آب شده چکیده زمین.

چشم آب نمی‌خوره بگیرنش.

حرفت تمام می‍شود اما سنگینی احساس گناهت کم نمی‌شود، گناه دومی که غیر قابل بخشایش است.

مستاصل‌تر می‌شوی.

سپیده چشمانش پرمی‌شود.

حالا یاس لحظات قبل رنگ مهربانی و ترحمی زنانه به خود می‌گیرد.

لبخندی عاریه به لب می‌نشاند.

موهای سرت را به هم می‌ریزد.

عادتی که سر کیفت می‌آورد.

فکری نشو عزیزم.

خدا بزرگه، چی می‌دونستی، فکر کردی همه مثل خودت صاف و سادن.

مهم اینه که حالا خودتو به هر آب وآتیشی می‌زنی که جبران کنی.

حرفش مثل سیخی داغ توی دلت فرو می‌رود.

حس دیگی را داری که هر لحظه آتش زیرش را بیشتر و بیشتر می‌کنند.

ضربان قلبت بیشتر می‌شود.

به چشمان بادامی خرماییش چشم می‌دوزی.

بی‌اختیار بغلش می‌کنی.

و لب‌های شیرینش که قهوه نتوانسته تلخش کند را می‌بوسی.

به خودت میایی.

 از درون تهی می‌شوی.

از بوی گند خودت حالت به هم می‌خورد.

به نجاستی می‌مانی که حریری زیبا را آلوده.

جمله‌اش همدلی رقت‌بارت را پایان می‌دهد.

+ راستی نادر تو چرا زود اومدی؟

دهانت قفل می‌شود و چشمانت قفل عقربه های ساعت.

با گلویی خشک و دست‌پاچگی:

  • خخخب، ماموریت بودم دیگه زود تموم شد، اومدم خونه.

+ چه تصادفی!

هر دو بدون اینکه بهم بگیم سر یه ساعت خونه ایم.

جالب نیست؟!

حرفش را نمی‌شنوی.

حواست کجاست نادر؟

قهوه می‌خوری؟

هااا.

هیچی یاد گزارش اداره افتادم.

باید پیام بدم که ننوشتم و نشد.

می‌گم قهوه بریزم برات؟

نه.

مترصد آنی که هر چه زودتراز دستش بگریزی …

من میرم یکم دراز بکشم تو اتاق.

خستم.

فورا به اتاق می‌خزی و در را می‌بندی.

قطار عرق روی پیشانیت شروع می‌کنی به نوشتن پیام.

ضربان قلبت را روی گونه و گوشهایت حس می‌‌کنی.

با خود می‌گویی نکند پیام را نبیند.

حالا همه جای بدنت نبض دارد.

برای اطمینان، تک زنگ می‌زنی.

زنگ گوشی را کم می‌کنی.

گوشیت می‌لرزد و چند ثانیه بعد پیامی برایت ارسال می‌شود.

روی تخت ولو می‌شوی.

 فکرها مثل خوره میفتند به جانت.

به وحشتناک‌ترین اتفاق فکر می‌کنی.

به چشمهای خرمایی زیبای سپیده،

آنچه برایت عادی شده بود.

به لحن مهربان و مطمئنش.

به خودت می‌رسی.

که حالا جز کثافت چیزی نیست.

تمام تنت داغ می‌شود.

با هر فکر گویی درجه‌ی آتشت ییشتر می‌شود.

ب هر ضربان قلبت، تمام وجودت نبض می‌زند.

سردرد شدیدی کاسه سرت را فرامی‌گیرد.

چیزی بدتر از بختک به جانت افتاده.

گویی وسط جهنم ایستاده باشی که نه راه پس داری و نه پیش…

کم کم همه ‌چیز تار می‌شوند.

پلک‌هایت به سنگینی یک سنگ شده اند و …

 سپیده خیره به قهوه در اندیشه فرو می‌رود.

تمام حوادث اداره از نظرش می‌گذرد.

متلک‌پرانی رییس، نگاه‌های هیز و پیشنهادات وقیحش.

در برزخی بزرگ گرفتار شده.

نه کسی هست که شکایت رییس را پیشش ببرد.

نه می‌تواند حقیقت را به نادر بگوید.

نادری که وقتی عصبانی بشود دیگر کسی جلودارش نیست.

تمام غم دنیا تیو دلش خالی می‌شود.

آرام و بیصدا اشک می‌ریزد.

چند ساعت بعد

در اثر ایست قلبی، زندگی را بدرود می‌گویی و داستانت با زندگان تمام ‌می‌شود.

مراسم ترحیم برگزار می‌شود.

یکی از همکاران صمیمیت با همسرش برای عرض تسلیت پیش سپیده می‌روند.

خانم علوی تسلیت می‌گم.

هنوزم باورم نشده.

اون روز نادر حالش از همیشه خوب‌تر بود.

سپیده با غمی که رمقش را گرفته و چشمانی که ز شدت گریه پف کرده اند می‌گوید:

از ماموریت اومد خونه و گفت خستم برم استراحت کنم.

رنگش پریده بود.

ماموریت؟

نادر اون روز ماموریت نداشت.

مرخصی گرفت.

سپیده گیج می‌شود.

در همین موقع چند نفر دیگر برای اظها تسلیت  همدردی میایند  و مرد با همسرش خداحافظی می‌کند و می‌رود.

چند روز می‌گذرد و خانه خلوت می‌شود.

چهره‌ات لحظه‌ای از مقابل دیدگانش دور نمی‌شود.

یاد حرف دوستت می‌افتد..

ماموریت نه او مرخصی گرفته بود.

اما چرا؟

چرا باید دروغ می‌گفتی؟

فکری می‌رود سراغ گوشین.

خاموش است.

می‌زند به شارژ.

بالا میاید.

آخرین تماس و پیام ها را چک می‌کند .

پیامی که این بار فراموش کردی پاک کنی.

  • سلام.

 اوضاع قمر در عقربه نیا.

+ باشه عزیزم

نی نوا

26 خرداد 1405

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *