چهارشنبه

در چهارشنبه‌ای لبریز ظهری داغِ داغ از تابستان،

با سایه هایی از همیشه کوتاهتر زندگی،

میان خاکستر خنکایی که خورشید این‌بار بی‌رحمانه به باد می‌سپرد؛

در هم‌همه‌ی سکوت پچ پچه‌وار درختان،

گل هایی در احتضار پژمردن؛

میان دود، خون، اشک و ماتم،

میان مجاز و حقیقت،

 مکر و صداقت

میان ظلم و مهربانی،

 غم و شادی،

 ترس و شجاعت

 میان امید و ناامیدی،

 مرگ و زندگی،

میان حسرت سه‌شنبه‌ی یک صبح بهاری دلگشا

و بیم پنج‌شنبه‌ی یک غروب پاییزی دلگیر

مأمنی جز آغوش مهربان پهناورت نمی‌بینم

جغرافیایی به وسعت دل‌ها

غم‌ها

و دنیاها

همو که از میان درد، تلاطم، رنج

از هر چه مصیبت که پایا می‌نمود و آیه‌ی یاس نازل،

آنجا که آسمان را شب فراگرفته بود

و روز چون افسانه‌ای غبارگرفته

زیر تل ناامیدی خط به خط در حال محو شدن بود؛

پدیدار گشت،

متبلور شد

و به کالبد نیمه‌جانم، جان دمید

ای همواره در من و با من عجین؛

کی باشد که این همه تلخی را نه سکوت و دوری تو از خویش

که ریشه دواندنم در تو معنا کنم

و دم و بازدمی از تو نگسلم؟!

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *