باغِ داستان
زندگی در باغ داستان سطر به سطر در حال روییدن بود
مرگ در سایهای گاه دور، گاه نزدیک
در حضوری مالامال عاشقانه میپایید
باغ لبریزِ باد
خورشید
ماه
و بارانی که گاه سطوری از داستان میرُفت
یا الماسی از نور میکاشت
که ناگاه نغمهای به گوش رسید
زندگی چشم از داستان برداشت
مرگ را دید
تبسم کرد
جانپناه خویش به آغوش کشید
بوسهی حسرت بر لبش فرو آمد
در حالی که باغ ورق میخورد
نی نوا
۲۷ تیر ۱۴۰۵
@neynava_nevesht


آخرین دیدگاهها