گل یاس

بوی عطر گل یاس در هوای خفه‌ی اتاق پیچیده بود.

گل یاس محبوب مجتبی که مادر این همه سال یادش مانده بود.

هر دو چون دو موجود مسخ شده خیره به گوشه‌‌ای از اتاق بی‌حرکت مانده بودند.

مجتبی بعد ازدقایقی سکوت سنگین را شکست.

” کاش بهش گفته بودی.”

فرح در حالی که به سختی بغضش را فرو می‌خورد:

” که این‌جوری دقش بدم؟”

مجتبی پیشمان از حرف زده، پیراهنش را می‌پوشد:

” کاری نداری؟”

فرح با نگاهی غرق تحسر و در عین حال قدرشناسی:

” ممنون که اومدی و ممنون که خیلی طبیعی رفتار کردی!”

شرمی عجیب سرتا پای مجتبی را فرا می‌گیرد، نمی‌تواند بیش از این به چشمانش نگاه کند:

” خواهش می‌کنم.

 خداحافظ.

 مراقب خودت باش.”

با صدای بسته شدن در، بغضش می‌شکند.

لبخندهای چند دقیقه پیش مادر، رفتار گرم مجتبی درست مثل روزهای اول زندگی، لحظه‌ای از مقابل دیدگانش دور نمی‌شد.

دلش برای مادرش می‌سوخت.

مادری که بعد از سال‌ها هوس دیدن دخترش در غربت را کرده بود.

آن هم دختر خوشبختش را!

نی نوا

#داستانک

#ادامه_نویسی

16 مرداد 1405

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *