آیا فرد نقادی هستید؟

می خواهم امروز در خصوص انتقاد کردن صحبت کنم و گریزی به یک خاطره داشته باشم.

خب همه می دانیم که انتقاد اگر به جا باشد و با گشاده رویی بیان شود، میتواند اثرات مثبتی داشته باشد و ما علاوه بر اینکه باید با دید نقادانه به موضوعات نگاه کنیم، خود نیز باید ظرفیت مورد نقدواقع شدن را داشته باشیم.

دوره ابتدایی بودیم.

همه دوستان دهه شصتی میدانند که در دوران ما حرف حرف معلمها بود و مثل حالا  که بچه ها میتوانند یک معلم را سر کلاس بازی دهند نبود، البته که منظورم همه بچه ها و همه معلیمین نیست.

امروزه روز عمومن بچه ها چندان حرف شنوی از معلمین و یا حتی بزرگترهای خود ندارند. اما در دوره ما واقعن کس نمی توانست روی حرف معلم حرفی بزند.

معلمی داشتیم که بیش از حد به یکی از دانش آموزان توجه داشت و چیزی که مرا آزار می داد این بود که آن دانش آموز حتی اگر کار زشتی انجام میداد دوز تنبیه و یا بازخواست معلم برای او به شدت کم میشد و آن دانش آموز هم از آن توجه سوء استفاده میکرد و در کلاس جولان میداد.

همین دانش آموز شده بود مبصر کلاس و به هر کس که خوشش نمی آمد گیر می داد و اسمش را روی تخته مینوشت و از آن ضربدرهای با اعمال شاقه  میزد جلوی اسمش.

یکبار آبممان توی یک جوب نرفت و اسمم را نوشت روی تخته

گفتم چرا نوشتی گفت دلم خواست

گفتم من شلوغی نکردم

گفت همین که با من حرف زدی یعنی سرو صدا کردی

معلم آمد اسامیروی تخته را دید و من حرف خودم را زدم و آن دانش آموز هم حرف خودش را و من که انتظار داشتم معلم با او برخورد جدی کند تا از اختیارات مبصریش سو استفاده نکند، دیدم که معلم مثل همیشه از او جانبداری کرد و با لبخندی سر و ته ماجرا را هم آورد.

زنگ فارسی بود معلم از یکی از بچه ها خواست تا جمله پرسشی بسازد.

نتوانست، از من که از شاگردان زرنگ کلاس به شمار میرفتم خواست تا جواب را  بگویم و من گفتم : چرا معلم ما بین شاگردان کلاس فرق میگذارد؟

معلم لبش را گاز گرفت و گفت خب حالا یک جمله اخباری بگو

گفتم معلم ما بین شاگردان فرق میگذارد و با این جمله چشمان معلم به صورتم خشک شد و بعد گفت خب بنشین.

آخر زنگ رو به من کرد و گفت زمانلو بعد زنگ بیا دفتر.

با اندک دلهره رفتم .

معلممان تنها بود، گفت: بنشین

نشستم

گفت: چرا فکر میکنی که من فرق میگذارم ؟

و من تمام ما وقع و موضوعاتی که این فکر را در من قوت بخشیده بود را گفتم.

معلممان به فکر فرو رفت و بعد گفت ببین دخترم من تو را مثل دختر خودم دوست دارم و البته ادامه حرفهایش را زیاد یادم نیست اما بیشتر یک دلداری بود و  بعد از ان روز رفتار معلممان بهتر شد و دیگر آن دانش آموز را بالای سر ما نمی برد.

چیزی که امروز به آن فکر میکنم این است که چقدر خوب بود که من آنروز بدون هیچ ترس و واهمه ای یک انتقاد را به صورت غیر مستقیم و زیبا بیان کردم.

ما در بسیاری موارد به وضعیت، شرایط و موضوعات نقدی داریم اما با توجه به ملاحضاتی از بیانش خودداری میکنیم و بدین صورت در حق خود و چه بسا دیگران اجحاف میکنیم ، این موضوع حتی میتواند به کاهش عزت نفسمان هم بینجامد.

انچه که باید آموخت این است که ابتدائن ما باید خود را دوست داشته باشیم و به حق و حقوق خود واقف بوده و به آن احترام بگذاریم و دوم اینکه سعی کنیم تکنیکهای ارتباط موثر و فن بیان را بیاموزیم تا بتوانیم به شیوهای درست و کارا انتقاد کنیم.

موضوع آخر اینکه حتی اگر نقدمان موثر نباشد باز هم ۱ بهتر از صفر است . بدینگونه لااقل بعدن خودخوری نمی کنیم و حسرت نمی خوریم که چرا حداقل آن موضوع را به زبان نیاوردم و به این صورت عزت نفسمانرا حفظ میکنیم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

2 پاسخ

  1. آفرین زهرا. مشخصه از همون اول هم نکته سنج و سوز در قالیب بِنداز(🤣) بودیا. اینو منم که دهه هفتادی بودم به کرات تجربه کردم. متاسفانه اون مواقع زبونم مثل الان دراز نبود و سعی می کردم همچین مسائلی رو به زور در درونم هضم کنم. البته که مسائل به حای اینکه خودشون هضم شن منو هضم می‌کردن.

    1. ممنون صبا بالام
      آخه واقعن دوره ما نمیشدحرفی زد،تابو بود
      جوری هوووت میکردن که خودتم فکر میکردی عجب آدم نمک نشناس و پرروی بوقی هستی د رحالیکه ته دلت میگفت حق با توعه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *