مهمان یادداشت امروز: صبا

یادداشت امروزم حاصل حس خوبی است که از نوشته های صبای عزیز گرفتم.

صبا مددی، دختری دوست داشتنی و پر از شوق زندگی که بزرگتر از سنش میداند، میفهمد و زندگی میکند.

صبا خیلی خوش ذوق و باصفاست و انقدر قلمش روان و زیباست که  حس میکنم هر وقت که میخواهد کلمه ای را برای نوشتن آنچه در ذهن خوش تخیلش وول میخورد  و یا توی قلب بیش فعالش ورجه وورجه میکند، انتخاب کند، قند توی دل آن کلمه بختیار آب میشود که وای خدای من قرار است با کلمه های دیگر که از گزینش سربلند بیرون آمده اند، صبازنجیرباف بازی کنیم و صبای داستان ما هم که ید طولایی در بافتن حرفهای خوب فکری و حسی دارد، جوری از شکاف دیوار برایت شروع میکند به حرف زدن که گویی از انرژی هسته ای میگوید و در ادامه با شکر زبانی چشمان و لبانت را قوس لبخند می‌دهد و در انتها با حرکتی غافلگیرانه یکهو دستت را میگذارد توی دست نیچه و آب دوباره سر سلامت برگردی، پشت سر نگاهت خالی میکند که نمیفهمی کی به خط آخر نوشته هایش رسیدی و دفعه دیگر به گاه یادداشت جدید زودتر از همه میپری توی سایتش و دم به دم بافته هایش میدهی و میروی تو نخ افکارش.

نوشته های زیبای صبا مرا سرحال میاورد،  یاد روزهای پر از حس نوشتنم می‌اندازد، با خواندنش تب نوشتن درونیم به ماکزیمم درجه هیجانی میرسد، و برای اینکه جلوی حادثه برون فکنی انفجاری خود را بگیرم شروع میکنم به تند تند نوشتن…

حضور صبا در عبور من از برخی خود سانسوریها و  پرداختن به تخیلی که مدتها بود بال و پرش را بسته بودم تا آهسته برود و بیاید و از شاخ گربه در امان باشد، بی شک  بسیار موثر بود.

در حین احساسات رنگارنگ درونی، یاد روزهای اشتغال و دانشگاه می افتم، یاد روزهای دبیرستان، راهنمایی

یاد فکرهای خاص و عجیبم

خاطرات روزمره

احساساتم و …

و چقدر آنروزها شوقم برای نوشتن زیاد بود و بال تخیلم برای پرواز قویتر.

اما چرا کم تر نوشتم؟  خب در  جواب باید بگویم که معمولن در این مواقع  پرچم  ” بابا وقتم کم بود” بالاست، اما خودم میدانم که در آن اوان زیاد دل به دلم ندادم…

در این فکرها هستم که یکهو صدایی درونم میگوید: هیییی عیبی ندارد زهرا بالا تو  کاملن از نوشتن  که نبریده بودی، مینوشتی اما خب کم، عوضش الان میتوانی بیشتر بنویسی … ساعتها

صدایش را میشناسم مشوق مهربان درونیم است که خیلی شیک و قشنگ حرف میزند، میگویم: میدانم که هیچ وقت برای انجام کاری که دلت میگوید، دیر نیست، اما به این فکر میکنم که اگر من در آن دوران مینوشتم چقدر میتوانست به رشد و بالندگی بیش از پیشم کمک کند و مسیر سرنوشتم تغییر کند.

چقدر میتوانستم راحت تر با احساساتم کنار بیایم.

چقدر میتوانستم قویتر ظاهر شوم.

چقدر میتوانستم سر زنده تر باشم…

مشوق حرفم راقطع میکند و میگوید خب که چی؟

با این حرفها که داری دقیقن میروی به کانال افسردگی جوین شوی که فیلتر شکن هم نمیخواهد.

می گویم : هی مشوق نمیخواهم که خودم را افسرده کنم نه،چون میدانم افسردگی فقط انرژیم را میبلعد، دارم به این فکر میکنم که حالا با این نتیجه ای که بدست آوردم، چطور میتوانم از این به بعد خوب تر باشم.

میگوید: و خب نتیجه این فکر ؟

لبهایم را منقبض کرده بهم میفشارم و با جدیت میگویم: قرار نیست که همه چیز را گفت، بشین و نگاه کن.

فکر میکردم این حرفم بهش برمیخورد و با یک ایششش کشدار راهش را  میگیرد میرود ته ذهنم و رویش را میکند به طرف سقف جمجمه ام، اما دیدم نه، گفت: میدانم که باز هم روزهای اوجت را میسازی و من هم مینشینم و نگاهت میکنم و البته تشویق.

فقط قربان دستت تخمه ذهنت تمام شده من و ملامتگر حوصله مان سر میرود آخر داریم سریال خاطرات زندگیت را  برای ۱۰۰۰۰۰ امین بار تماشا میکنیم و نکته های تشویقی و ملامتیش را یادداشت میکنیم …

و من به مسیر غافلگیری خودم که هنوز نقشه اش کامل نیست فکر میکنم و برق امید بخشی در چشمانم می درخشد.( منظورم برق چشمان شخصیت‌های مورددار کارتون پسر شجاع نیستا. یادتونه که ؟!😉)

(راستی صبا جان که این پست بی تصویر رو میخونی اگه خواستی یه عکس که خودت دوست داری بفرست که بذارم رو یادداشت )

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. چه جالب …بازی با کلمات و جان دادن های خاص خودت به عواطف و احساساتت عالین 👏👏👏👏👏

  2. زهرا بالا، قشه بالا، مارال بالا، خانم بالا، گوزل بالا
    اول از همه بذار یه دور قربونت برم که این همه قند و شکر از سخن هات می‌باره.
    دوم اینکه بذار بگم دیر کامنت گذاشتنم دلیلش بی‌توجهی نبودا خدای ناکرده، دیر جواب دادم چون هزار بار متنت خوندم و بعد از شدت قشنگیش بیهوش شدم. نگم برات اون بار اول که به سایتت سر زدم و اسم خودمو توی پستات دیدم، دنیا برام ستاره بارون شد. مرسی که من رو قابل دونستی مهمون نوشته‌هات باشم. خیلی دوستت دارم.
    بذار همین الان بهت بگم تا یادم نرفته، دختر تو علاوه بر صدای فوق‌العاده زیبا، چه کارخانه جمله‌سازی باکیفیتی داری. کیف کردم.
    ببین کاش الان می‌تونستم تو کامنت ،کاغذی که کنار دستم گذاشتم و با خوندن متنت کلمه برداری کردم رو اینجا برات می‌فرستادم، اما چون نمیشه فقط کلمه‌هایی که هوش از سرم بردنو دوباره برات می‌نویسم تا بدونی چه هوش سرشاری داری توی بافتن پلیور کلمات.

    کلمه بختیار
    صبازنجیرباف
    چشمان و لبانت را قوس لبخند می‌دهد
    آب دوباره سرسلامت برگردی
    برون فکنی انفجاری

    تازه من این آپشن رو دارم که وقتی رسیدم به جمله: هی عیبی ندارد زهرا بالا، قبل اینکه خودم بخوام جمله با صدای قشنگ و سحرانگیز تو توی ذهنم پخش شد.
    چه جالب نمی‌دونستم ملامتگر توام ایش گفتن بلده فکر می‌کردم فقط درونیات من دماغوعه و هی ایش و فیش میکنه.
    بعد از هزار بار خوندن متنت اجازه بده بهت بگم تو الان توی اوجی زهرا بالالارین قشنگی. دقت، همت، نظمو صبر و حوصله تو تحسین‌برانگیزه و طی مدتی که کوراوغلو رو باهم کار می‌کردیم از نزدیک لمس کردم که چقدر آدم حسابی و خفن هستی. الان هزاران مرتبه خداروشکر می‌کنم که با اون مرد استانبولی جلوی مسجد کبود سر گفتن من ترکم ولی ایرانیم، دعوام شد. خوشحالترم که بعدن بیگانگان وطنی حساسیت من رونسبت به زبون ترکی بیشتر کردن. اونا منو آشفته کردن و این آشفتگی باعث شد که بیام تو رو پیدا کنم. الان اجر صبر اون روزامو گرفتم از خدا. زهرا زمانلو اجر صبر من توی اون روزای پر از آشفتگی، عصبانیت و معلق بودنه.
    در مورد عکس، پیرو توضیحات گذشته من الان هزارساله که دیگه از خودم عکس نمی‌گیرم و زدم توی کار آلبوم عکس‌های کودکی😂. ولی بخاطر گل روی تو یه عکسی دارم که فروردین ماه توی شاهگلی گرفتم (مال ۶ ماه قبله) حاضرم اون رو با عشق تقدیم تو بکنم.

    1. صبا بالا من با این همه بالا چه کنم؟
      چقدر کیف کردم من از خوندن نظر قشنگت
      خوشم میاد به ریزترین جزئیات هم با تامل نگاه میکنی
      ممنون از این همه تحسین و تشویق
      واقعن صبا من قلبن کیف میکنم نوشته هاتو که میخونم
      قلمت سبز دختر خوش فکر، نویسنده جوان

      انتخاب تصویر با خودته عزیزم
      دوست دارم تصویری باشه که خودت با دیدنش کیف کنی و بمونه به یادگار تو سایتم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *