بیژن جلالی

پیشنهاد مطالعه کتابش در وبینار نظم شخصی همین دیروز بود.

آنهم از سوی کسی که با نگاه تیز بینانه و شمه نویسندگی بسیار قوی، سربزنگا کتاب خوب را مثل عقاب از قفسه بزرگ کتابخانه آن سوی شهر هم که شده بیرون میکشد و در مقابل دیدگان مشتاق اهالی قلم به احتزاز در می آورد،که شیفته خواندن که نه بلعش میشوی.

خوشحالم که سر کلاس چنین معلم خوب و اندیشمندی هستم که چراغ قوه اش همیشه روشن است تا راه را نشانت دهد.

آقای کلانتری عزیز معلم خوب مدرسه نویسندگی ”

کتاب درباره شعر ( منتخبی از اشعار جدید و قدیم از ۱۳۴۱-۱۳۷۷) بیژن جلالی

به خاطر ندارم که نام این شاعر را قبلن به این وضوح دیده باشم.

کتابش را ورق زدم، گویی کتاب با زبان بی زبانی می گفت، معلوم هست تمام این مدت کجا بودی؟ می دانی از کی منتظر بودم تا بیایی؟!

این را از لابلای کلمات ساده ای که به زیبایی هم را پیدا کرده بودند و دست در دست هم گل پارچه‌ای از معنا ساخته بودند، دریافتم.

چقدر آشنا بود، درست مثل کسی که برای اولین بار میبینیش اما حس میکنی مدتهاست  که میشناسیش.

شعرها چکیده ای از احساسات زلال و بی غش شاعری بود که مثل یک ناجی کلمات طفل معصومی که در مکالمات بی حس و تاملمان در حال جان دادن بودند را جان بخشیده بود.

مثل نجات ماهی کوچولویی که تقلای آب و زندگی دارد.

شاعر به دست مهربانش کلمه ماهی های کوچک را به رودی از شعر سپرده بود.

دیگر کتاب را نتوانستم زمین بگذرام تا صفحه آخر همپای شعرهایش با او قدم زدم.

دنیای زیبایی داشت، دنیایی سرشار از رنگ و احساس، دنیایی پر از وجد بودن، شعر گفتن …

تنها چند خط از کتاب کافی بود که مرا سر ذوق شعر سرایی بیاورد و این هم نتیجه اش:

( امید که تن آن نامور شاعر را در گور نلرزانده باشم که بگوید: همین!!! بعد از آنهمه دادار دودور)

بداهه شعری بی وزن:

می نویسم

از صدای واژه ای

که نشنیدمش

تا به دنیای نوشتن آرمش

مینویسم از غمِ آن وهم

که آمد

ولی ندیده

پر دادم

مینویسم از اوجِ پروازی

که

پشت حصارِ یک اهمال

سقوطی بی نشان گردید

….

بخشهایی از شعرهای زیبای زنده یاد بیژن جلالی که دوست داشتم، البته به همینها بسنده کردم:

 

ای کاش میشد

در پای یک شعر خوب

سجده کرد

و دیگر سر بر نداشت

و همانجا مرد

****

شاعر با شعرش

یکبار قبل از خودش

زندگی میکند

و آنچه را که میگوید

بعدها خواهد دانست

و آنچه را که نوشته است

بعدها زندگی خواهد کرد

***

خورشید را دانستن

و خاک و آسمان را

و فقط امروز را بودن

و گاه با همه چیز

حرفی گفتن

شاید شاعر بودن

همین است

***

شاعر از این جهت شبیه پروانه

است

که مرگ را میطلبد

در سر چشمه های

نور

 

بسی سر ذوق آمدم تا دیگر کتابهای ایشان را هم بخوانم و کیفور شوم.

 

اندکی درباره  زنده یاد بیژن جلالی :

(زاده ۳۰ آبان ۱۳۰۶ در تهران – درگذشت ۲۴ دی ۱۳۷۸) از چهره‌های شناخته شده شعر معاصر ایران است، شاعری که به‌ویژه پس از مرگ با استقبال نسل جدیدی از مخاطبان ادبی مواجه شد که سادگی بیان و تصاویر او را در شعر می‌پسندیدند، اگرچه شعر جلالی بر مفاهیم عمیق انسانی تأمل می‌کند، خاصه مفهوم مرگ و نیستی که در بسیاری از اشعار او بازتاب یافته‌است.

او خواهر زاده صادق هدایت است.

“روزانه‌ها” پخته‌ترین اثر اوست، آخرین کتابی که در زمان حیات او منتشر شد.

و میتوانید اینجا بیشتر از این شاعر خوش سخن و نیک اندیش بخوانید.

 

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

8 پاسخ

  1. زهرا می بینم که بیژن جلالی همه مونو هوایی کرده. خیلی قشنگ بودا خیلی. شعرهای تو هم خیلی قشنگ بود. خیلی خوشگل کلمه ها رو می‌چینی کنار همدیگه. راستی دمتم گرم بابت تاریخ ادبیاتی که واسه بیژن جلالی رفتی.

    1. آره صبا خیلی
      خیلی ساده و زیبا بود نوشته هاش، به دلم نشست
      و ممنون به خاطر تحسینی که تو همه نظراتت هست. مثل این دست مهربونای بزرگترا که میزنن رو شونه آدم که ساغول بالا
      تاریخ ادبیات رو هم از ویکی پدیا زیرش نوشتم تا کسی اگه مثل من نمی شناختش بشناسه.
      چقدر انسانهای بزرگ داشتیم و داریم که باید بخونیمشون

  2. زهرا جان از روزی که این پست رو گذاشتی روی رایانه‌ام بازه و هر روز اومدم و یک نگاه به بند اول شعرت انداختم و هی تو ذهنم تکرارش کردم تا اینکه امروز بعد از چند هزار کلمه اراجیفی که نوشتم بالاخره دلم خواست شعر بنویسم و شعر تو الهام بخشم بود. خوشحال میشم بیای و نظرت رو بگی

  3. خیلی قشنگ و دلنشین بودن شهرهای بیژن جلالی اما کل کتابش رو نخوندم. الانم فراموش کرده بودم حالا با دیدن این پستت باید برم چند تای باقی مونده رو بخونم و لذت ببرم.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *