شک کن، بشکن و زیباتر بساز.

آیا کاری هست که بدون اینکه زیاد متوجهش باشید به صورت یک عادت انجام دهید و هیچ لذتی هم از آن نبرید؟

کارهای  روزانه زیادی است که درست یا نادرست به علت انجام مکررشان تبدیل به یک عادت شده اند.

در واقع خط و ربطشان توی ذهنمان انقدر گود شده که گوی کوچک توجه دیگر نیازی به روشن کردن شاخکهایش برای بررسی راه نیست و خودکار می لغزد توی مسیر .

چند وقت پیش تصمیم گرفتم یک عادت را کنار بگذارم و از این تصمیم آنروز، امروز بسی خوشنودم که با مقدمه کوتاه برایتان میگویم، شاید تاملات و ایده های ابتکاریم برایتان جالب باشد:

(البته شاید هم به نظرتان نادرست و حتی کودکانه به نظر برسد، اما برایم شوق و شور ساخته و من قلبن دوستشان دارم)

 

یکی از  کارهایی که به صورت عادت برایمان در آمده، نماز خواندن است.

واضح است که بسیاری از ما براساس باور و مذهبی که ۹۰ درصد از پدر و مادر به ارث برده ایم و تحقیق هیچ نقشی در آن نداشته، یاد گرفته ایم که نماز بخوانیم:

چون حرف زدن با خداست

ستون دین است

و اگر نماز نخوانیم از جلوی در بهشت برمان میگردانند و فرشتگان دم در می گویند: نمازی نخواندی که بهشتی واجب آید، برو نماز پیشه کن و بازآ تا فرجی حاصل آید.  ( فرشته های دربان گویا علاقه عجیبی به فارسی دری دارند!)

و …

اما نمازمان :

شامل چند حرکت فیزیکی متناوب تکراری نزولی، لق لقه ی زبانی با  کلماتی عربی و افکار بسیار زیادی شامل :

شامی که دیشب خورده ایم.

یافتن محل دقیق اختفای خودکاری که تا چند دقیقه پیش گم شده بود و در به در دنبالش بودیم

پنهانی ترین هدف دوستمان از آخرین نگاه معنا دار و… و صدها فکر بی ارزشی که معلوم نیست چطور در آن زمان کم به پس کله مان هجوم آورده اند، است.

و بدین صورت هر روز وقت فرشته حسابدار و منشیش را اینچنین بیهوده میگیریم.

( فرشته حسابدار با ترشرویی رو به منشیش،  ثبت کن: نرمشی کوتاه و پریشانی افکاری چند باز هم )

 

نمازمان بیشتر به نوشتن مشق زمان کودکی می ماند.

نوشتن از روی متن طولانی درس جشن عبادت کلاس سوم ابتدایی دهه شصت که جزو اعمال شاقه آن زمان محسوب میشد و معلم برای اینکه به این زودیها از مدرسه فراری نشویم، متن را تکلیف دو سه روزه مان میکرد.

اما لامصب متن کشداری بود و هر چقدر هم که چند خط و کلمه را رد میدادی که زود تمام شود، باز انقدری بود که دست و انگشتانت به درد آید و با دمیدن پوووفی طولانی، تمام دی اکسید بدنت را خالی کنی.

خلاصه که یک چنین نمازی بود.

 

من در یک روز بهاری کاملن زیبا تصمیم گرفتم که دیگر  نماز نخوانم و این تصمیم با تقلید خواهر زاده ام از نماز خواندنم و سفر خیالی به دوران جهالت و بت پرستی بود.

اعرابی که در مقابل بتها کرنش  و سجده و … می کردند را تجسم کردم که  با ورود پیامبر آن بت کنار رفت و آن اعمال پرستش، برای خدای نادیدنی که صاحب اختیار همه چیز بود، جاری شد.

همان کرنش و سجده، اما با اصول و ترتیبی اضافه تر و با کلماتی که به تسبیح و توحید خدایی یگانه و توانا می پرداخت.

یه این فکر میکنم که نماز در آن زمان به زبان خودشان بود و این دلیل نمی شود که امروز  برای افردی به زبان دیگر ، باز هم زبان عربی مرسوم باشد.

مهم مطلب و فهوای کلام خداست نه آن کلمان عربی و …

مخلص کلام به تمام افکار منفیم عرق ملی و زبانی را هم بیفزایید.

شاید برخی تان که خیلی روی مباحث دینی حساس هستید( نمی گویم متعصب، چون این کلمه خود به خود  کانال فکریمان را مسدود میکند.) از این جملات من حس خوبی نگیرید و شاید هم تمام اشتیاقتان برای ادامه شنیدنم، دود هوا شود، اما کمی صبور باشید، شاید برای قضاوت زود باشد.

بلی و بدین گونه چند روز نماز نخواندم.

اوایل حس رهایی داشتم ، چون به هر حال از کاری که گاه به اکراه و گاه برای وجوب بی چون و چرایش انجام میدادم، رسته بودم.نه اینکه از آن منزجر باشم نه، می دانستم که این یک پل ارتباطی است با خدا، اما نمی دانم چرا گاه حس خوشایندی از نماز نمی گرفتم و شبیه به تکلیف خشک که بالاتر گفتم، می مانست.

اندک اندک حس کردم چیزی کم است،  ارتباطم با خدا در طول روز به دلیل مشغله فکری و جسمی از دست می رفت ،نه اینکه با خدا حرف نزنم و حتمن برای درددل کردن باید سجاده باز باشد، اما گویی یک ملاقات رسمی را از دست داده بودم.

بعد دیدم دلم انگار دارد برای خدا تنگ میشود.

مقاومت کردم ، گفتم زهرا هر کاریکه برایت عادت باشد، داستان همین است، از انجام ندادنش حس بدی میگیری، تسلیم نشو، تو باید هدف خوبی برای کاری که انجام میدهی داشته باشی. تو از نمازت بهره چندانی نمی بردی.

اصلن همین ۱۰، ۱۵ دقیقه از وقتی را که برای نمازی چنین بیهوده میگذاری بنشین یک کتاب خوب درباره خدا یا هر چیزی بخوان تا کمی علم و اطلاعاتت بالا رود و فرد مفیدی برای جامعه شوی.

مگر نه اینکه حدیثی میگوید، ۱ ساعت تفکر بهتر از سالیان سال شب زنده داری و عبادت است؟

دیدم نه من فلسفی هم نمی تواند قانعم کند. تامل و خواندن کتاب برایم امری عادی است و حس جدیدی به همراه ندارد.

بعد کم کم دلم جدن برای خدا تنگ شد، حس کردم دیگر یادم می رود در طول روز با او حرف بزنم، غر بزنم، ناز بکنم و دلم برایش قنج برود.

فهمیدم که نماز میتواند آن دیدار عاشقانه من بنده و خالق عاشق باشد، بدور از هرگونه تکلفی

اصلن من باید قند توی دلم آب بشود که میخواهم با خدا حرف بزنم.

شاید عاشق شده باشید و بدانید که لحظات دیدار عاشقانه چقدر دلچسب است و بی تاب کننده.

 

در حرکات نماز دقیق تر شدم و به این مفاهیم رسیدم.

قیام : تلاش ما در زندگی

رکوع: بهت و وجد ما از قدرت خدا

و سجده: بیان شکر و سپاس ما از خدا

( همانی که در این یادداشت هم به آن رسیدم.)

سوره حمد را عاشقانه ای زیبا یافتم.

خدایی که بخشنده ومهربان است.

الله اکبرهای مکرر برای بسط تصور محدود ما از عظمت عاشقی توانا.

یک جور خاصی از جلوه گری یک عاشق برای معشوقی محبوب.

تسبیحات اربعه این را میگویند:

  1. همه چیز به خودت بستگی دارد، خدا پاک و منزه است.
  2. شکر بعد از آن، یک دل قرصی است برای اینکه این بهترین و عالی ترین شکل است، خیالت راحت
  3.  بیان یکتایی و منحصر به فرد بودن، جلوه گر کردن برتری عاشق برای کسب محبوبیت بیشتر برای یک معشوق
  4.  و در انتها باز هم تلنگرِ خدا بزرگتر است، حصار محدود ذهنت را میشکند و امید اعلا میدهد برای هر آنچه خود را در مقابلش ناتوان میبینی.          انگار خدا میگوید قربانت بروم، آن با من ، من میتوانم .

نهایتن نماز به نشستن ختم میشود، به ثبات و آرامش، بهترین حالت آسودگیمان.

و …

حالا دیگر از مرز کلمات عربی گذشته بودم و معنا روی کلمات سوار بود .

البته که هماره تامل بیشتر پرده های جهل را برای تشرف بیشتر نور بالا زده است و میدانم باز هم زیباییهایی از این قرار عاشقی هست که کم کم بر من روشن خواهد شد.

 

و بعد از آن مدت، روزی که به اختیار و اشتیاق نماز را برگزیدم، لحظه اذان برایم هیجان انگیز بود، لحظه دیدار عاشقی بود که عشقش در کلام نمی گنجید.

حالا کلمه بشتاب به سوی بهترین عمل، برایم یک حجت است و چه چیزی بهتر از دیدار با عاشقی که این همه واله و شیدای من و توست.

 

باورتان شاید نشود، حالا نمازهایم تکرار مکررات نیست، رنگ و بوی عشق و عاشقی دارد، میخندم، بلند بلند حرف میزنم، درگیر تلفظها نیستم، معنا را حس میکنم و غرق هر کاری باشم، سعی میکنم به شتاب خود را به قرار برسانم که من به این دیدار محتاج ترینم و شاید باز هم باورتان نشود، بعد از نماز نیروی مضاعف میگیرم برای انجام ادامه کار و چه بسا اگر مشکلی هم در کار باشد، گرهها خود به خود گشوده میشوند و راه حلها توی ذهن حاضر یراقند.

شاید شما دین دیگری داشته باشید و اصلن اهل نماز و مناسک مذهبی نباشید، توصیه میکنم به هر دین و مسلکی که هستید، قرارهایی ثابت برای در محضر یار بودن خود بسازید و  به ان متهد باشید و در آن لحظات عظمت و مهربانی او را به یادآورید و هر چه در دل دارید، بگویید نه به خاطر اینکه او بشنود، که برای خودتان تا بدینگونه راههایی که برایتان باز خواهد شد را با چشمانی منتظر، دریابید و از شوق آن شگفت زده شوید.

 

پ.ن :

راستی شما که غریبه نیستید، انقدر طول و تفسیر این یادداشت به نظرم زیاد آمد که می خواستم بگذارمش توی پیش نویس تا بعدن ( معلوم نیست کی) بیایم تکمیلش کنم، اما دلم نیامد گفتم زهرا با رمز ۴ کلمه ای خود کار را تمام کن و گفتم:

خدا، تلاش، وجد، شکر   و   شروع کردم به تمام کردنش.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. چه حس ناب و تلنگرانه‌ای داشت. واقعن یه وقتایی که از خدا دور میشم و از روی عادت فقط دولا و راست میشم و نماز میخونم، چنان دلم میگیره که نمی‌دونم چطور باید حالم رو خوب کنم. انگار یه بغض هزار ساله روی سینه‌ام سنگینی می‌کنه. همین لحظات به یاد میارم که دوری از خدا منو به این حال و روز انداخته وگرنه آدمی که روح خدا درونش جاریه نباید دچار افسردگی بشه. مایی که بنده‌ی خدایی چنین مهربون و بخشنده هستیم که نباید دچار ناامیدی بشیم. باز از نو آغاز می‌کنم و تلاش می‌کنم که توی نمازها حضور قلب داشته باشم. درسته یه وقتایی ممکنه بازم حواسم پرت بشه یا همش به این فکر کنم که سریع نمازمو بخونم برم فلان کارو انجام بدم اما بعدش میگم همین نمازه که باعث میشه من توی کارام موفق بشم یا ساعاتم پربرکت شه.
    خلاصه انسانیم و پر از خطا و اشتباه اما خداوند همیشه آغوشش به رومون بازه. ان شا الله عاشقانه سر قرار با خدا حاضر شیم.

  2. آره زهرا گلی
    واقعن داستان همینه
    منم خسته شده بودم از صرفت نقلید نماز خوندن، بدون هیچ حضور قلب و حس خوب. میدونی اصلن میخواستم دیگه کلن بذارم کنار
    اما دید تازه و تامل بیشتر و اون وقفه باعث شد برام جذابتر بشه
    البت که همه اینام کار خود خدای مهربونه

  3. زهرا جون من. زهرای قشنگم. حس کردم حین خوندن متنت یه نفر دستمال برداشت و کشید روی قلبم. همه گرد و غبارا رفتن. باشیوا دولانیم آخی (دور سرت بگردم). تو چقدر ماه و قشنگی. چقدر بوی خدا رو میدی. بوی امنیت. بوی روز خوب. بوی قدرت. واسه همینه چند هفته قبل که داشتم دیوونه میشدم زنگ زدم و مغزتو خوردم و بعد اون آروم شدم. آدم باید خیلی هنرمند و زلال باشه که بتونه از فاصله دور همچین تاثیر عمیقی روی فردی به نام صبا بذاره و بشه براش یه دوست خیلی خوب. یه خواهر بزرگتر. یه فرشته مهربون که از کلام و صدای نازش عشق می‌باره. چشمامو پر اشک کردی. واقعن بعضی وقتا به این فکر می‌کنم که خدا چقدر منو دوست داشته که تو رو گذاشت سر راهم زهرا بالا.

  4. صباااااااااااااااااااااااااااا
    تو با این پیامت با دل من چه کردی
    اشکم در اومد دختر خوب

    حالا من باید چقدر خدا رو شاکر باشم که وسیله ای شدم برای این همه حس خوب برای یه بنده خیلی خوب
    بنده ای که مهربونه با صفاست و دلش دریاست
    دلش پر از حضور خداست

    و من هم حس قلبی عمیقی به تو دارم صبا
    یه خواهر کوچولو که بیشتر از سنش میفهمه، تشویقم میکنه، احساسش واقعیه . صادقه و کلی بهم انرژی مثبت میده
    و اینا همه عالیه و خدا رو باید شاکر باشم که توی محشر رو تو مسیرم قرار داد عزیز دلم

    زنده باشی صبا بالام، لحظه هات پر از خدا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *