اتوبیوگرافی طنز

میتوانید پادکست این یادداشت را پایین بشنوید.

انگشتان روی صفحه کلید آهنگ حالا چی بنویسم میخوانند و ذهنم هم رهبری ارکستر را به عهده دارد و من هم یک تماشاگر صرف هستم.

در یک حرکت غافلگیرانه، دستم را دراز میکنم و  دفتر کارگاه محتوا را بر میدارم و این تمرین دستی تکان میدهد و  میگوید:

من من من

اتو بیو گرافی طنز

(اتو بیوگرافی : خود زندگی نامه)

 

در این تمرین آقای کلانتری عزیز  بخشی از کتاب کشکول تحت ویندوز آقای احمد اکبرپور را که یکی از منابع خوب طنز نویسی است را برایمان خوانده بود و بعد هم از ما خواسته بود که چند جمله ای بنویسیم.

 

خب ببینیم چه میکنیم :

 

یک اتوبیوگرافی کوتاه طنز

تولد من مساوی بود با خانه دار شدنمان، از همان اولش قدمم مبارک بود گویا.

البته نه  اینکه بگویند به مناسب تولد فرخنده این گل دختر ،بفرمایید این کلید آپارتمان ۱۶۰۰۰ متری ها نه،  همزمان با تولد من خانه جدیدمان هم آجر به آجر ساخته شد.

یعنی من هر چقدر بزرگتر میشدم دیوارها بیشتر بالا میرفت و … خانه بیشترسر و سامان میگرفت.

خلاصه که تولدم مصادف بود با آبادانی و خانه دار شدنمان.

از همان اوان طفولیت گویی طنز و نبوغ کلامی در وجودم غلیان داشت.

یعنی فقط کافی است این صحنه را که میگویم تجسم کنید.

من طفلی تپل و در حال گریه شدید

مادرم در حال رتق و فتق امور

پدرم در حال کمک به آقای کاشی کار

و آقای کاشی کار در حال چیدن کاشی

من در حالی که به شدت هر چه تمام تا کبودی در حال گریستن بودم، تا نشان دهم که یک کودک کاملن طبیعی هستم، آقای کاشی کار تا سرش را از کارش بلند میکرد تا با چهره ای گرفته نگاهم کند و با زبان بی زبانی بگوید: آخر چرا گریه میکنی بچه جان، در نهایت تبسم، شیرین زبانه میگفتم ااااددددی  و بعد که سرش را پایین میانداخت دوباره گریه سر میدادم و باز که نگاهم میکرد ادی و …

یعنی در یک آن قادر بودم، تنفرش را به یک دل قنج رفتن تبدیل کنم.

آخر سر کاشی کار بینوا، که مرد مهربان و صبوری بود، به مادرم پیشنهاد میدهد که من را به پشتش ببندند تا وقتی کار میکند و در تکاپوست برای من در حکم تکان تکان دادن باشد تا بدینوسیله گریه نکنم.

خب به نظرم این نبوغی نیست که بشود آنرا نادیده گرفت.

اما کمی بزرگتر شدم و توانستم بعضی کلمات را بگویم.

کلمه آب کلمه ساده ای است برای اغلب کودکان و خیلی راحت مثل آب خوردن به زبان میاورند.

در زبان ما به آب میگویند سو . اما من هیچ گاه از مادرم سو نخواستم.

حتمن با خودتان فکر میکنید، که نتوانسته ام آنرا بر زبان بیاورم و یا اینکه مشکل فنی داشتم وهیچ گاه تشنگی را حس نمی کردم که بخواهم بگویم یا نه خیللی فکر بیش فعالی دارید و فکر میکنید خودم با آن یکی دوسالم میرفتم در یخچال را باز میکردم و لیوانم را پر کرده ومینوشیدم و باز هم به طفولیت و حرکت چهار دست و پایم باز می گشتم.

نه کاملن اشتباه است، من به جای آب میگفتم ایشمه که در زبان ترکی به معنای نوشیدنی است.

فکرش را بکنید یک بچه یکی دوساله  به جای آب میگوید: نوشیدنی.

من خودم که یاد کارتون لوک خوش شانس می افتم که در کافه مینشست و میگفت یه نوشیدنی لیموناد لطفن . شما را نمی دانم.

دو کلمه دیگری که جزو اختراعات من در زمان طفولیتم است و به یاد دارم :

آغ ات : گوشت سفید به جای دنبه بود و

چلاخ قت : قند چلاق  به جای قند کج و شکسته

که خانواده تا مدتی با نقل این دو کلمه برای انبساط خاطر میهمانان گرامی بهره میجستند.

 

کمی جدی تر

نکته توسعه فردی نمایانه :

در ابتدای نوشتن خود را در هاله ای از انرژی منفی و پریشان خاطری میدیدم، اما با مشغول کردن خودم به طنز نویسی که درست نقطه مقابل حال وهوایم بود به من افسرده ای که داشت سکان را به دست میگرفت رکب زده و سکان را دادم دست من آرام و متبسم.

 

کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ ،

کار ما  شاید این است

که هر لحظه

سکان را دست من بهتر بدهیم.

( یادی کوچک از سهراب سپهری بزرگوار)

 

راستی این نکته را هم مادر از اتاق فرمان یعنی آشپزخانه، گفتند که حتمن مرقوم کنم و البته در پادکست نیست.

 من کودکی بودم که باید نشان شوالیه می گرفت، اما در حقم اجحاف شد و هیچ گاه نشان بدستم نرسید.

۹۹ درصد کودکان در سن ۴ سالگی و بلکم بزرگتر هنگام آمپول زدن، گریه می کنند و داد و بیدادشان بالا می رود، اما در مورد من، از سنگ صدا در می آمد اما از من نه.

به گونه ای که خود پرستار یا دکتر  شک می کردند که آیا واقعن به من آمپول زده اند یا نه توهم زده اند.

خلاصه که یک چنین کودکی بودم.

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

10 پاسخ

  1. زهرا چقدر شعر خوبی بود. اشتباها این ویس تو با اهنگ شروع یک فیلم با هم پخش شده بود و من داشتم می گفتم چه اهنگ های پس زمینه خوبی هم انتخاب کرده. بعد اونجا که می خواستی درباره کلمه اب بگی صدای قرقره کردن اب اومد و من هنوز در کف این صداهایی بودم که پس زمینه خوندنت کرده بودی. بعد که فیلم شروع شد و دیم انگلیسی بلغور میکنه فهمیدم که چه اتفاقی افتادهو جالا یکی یکی صفحات باز رو می بستم تا اون صدای پس زمینه قطع بشه تا بتونم به ادامه داستان زیبات گوش بدم

    1. خیلی جالب بود لیلون
      تصورش کردم چقدرم هماهنگ بود
      وقتی آب گفتم صدای قرقره پخش شده
      فوق العاده بود این اتفاق👍😁

  2. چقده بامزه بودی و معلوم بود که آتش پاره هم هستی عزیز جان. اصلا بی خود نیست که با صبا دوست شدی

  3. جان جان…
    من که فعلن تا مدت‌های طولانی نمی‌خوام طفل معصومی رو به این دنیا دعوت کنم اما اگه یه روزی بچه‌دار شدم از ته دلم می‌خوام مثل تو بانمک باشه و بگه ادی. جاااااااااان.دلم واست رفت زهرا.اصلن یه لحظه دیدمت. پیستیخ بالام (فرزند بادام‌زمینی ‌من).
    وای جان. از همون اولم نکته سنج بودی. زهرالی جون ، مامان من میگه که من جای سو می‌گفتم آبـــــــــــــــــــــــــــــه با تلفظ (abbah).
    دلم واست غنج رفت کوووووووووووووووووووفته.
    خانیم شما از همون اول هم باکلاس بودین و جای آب درخواست نوشیدنی داشتین.
    چلاغ قت😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂😂
    زهرا بخدا ما قرار بوده دوقلو به دنیا بیایم تو جر زدی زودتر به دنیا اومدی. من میگم ما کپی همیم.
    البته من با عرض پوزش یه درجه بیشتر به عرفان نزدیک بودم در مورد آمپول زدن.
    من بچه بودم وقتی امپول می‌زدن شاد و شنگول می‌شدم، موقع دراوردن سر سوزن گریه می‌کردم.
    مامان میگه دکترا و پرستارا می‌گفتن این بچه بسیار عجیبه. عاشق آمپوله. تازه دوست نداره آمپول زدنو تموم کنیم..
    البته که دروغ میگفتن بابا. خودم بعدش زرگ شدم فهمیدم اون آخرا درد دارو بیشتر می‌پیچه تو عضلات واسه همین گریه می‌کردم.
    اما یه تفاوت داریم با هم. اونم اینه که من جای بلند گریه کردن، خیلی اروم گوله گوله اشک می‌ریختم.
    زهرا مرسی اتوبیوگرافی خودتو نوشتی. خیل یخوشم اومد. مزه شیرینی خامه‌ای داد. به به.
    منم باید بنویسمش. صبح پنجشنبه ‌ای روحم شاد شد. راستی بابا حالشون بهتره؟

    1. صبا بالا😍
      صبالی بالا😍😍
      خیلی خندیدم و کیفم کوک شد با این پیامت خیلی ها
      🙌🙌🙌
      ببخش دیر جواب دادم، سرم شلوغ بود پیامتو چند بار خوندم و خندیدم و حظ کردم، نخواستم سرسری جواب بدم گول بالا .

      من زودتر اومدم سر و گوش آب بدم ببینم زمین چه خبره، دیدم ای بدک نیست و جای نگرانی نداره ،گفتم آبجی لطفن. 🤓
      جالب بود، تجسمت کردم صبا، پرستاره منتظر جیغ و گریه، بچه میخنده، پرستار به خودش شک میکنه.
      خداییش من از اول تا آخر داستان تو سیر و سلوک بودم، من آهسته و پیوسته در جریان عرفان بودم. نه اولش میخندیدم، نه آخرش گریه.
      کلن مست عرفان بودم😁😂

      صبا خواهر زاده منم به آب میگفت آبه😍، خواهر زاده هام به ماماناشون میگن آنا.
      حتمن بنویس صباااااالی
      مطمئنم انقدر قشنگ و شیرین از کودکی هیجان انگیزت برامون مینویسی که از خنده روده بر میشیم و دلمون میخواد درسته قورتت بدیم👍👍

  4. اوخییی چه بانمک بود.
    کلماتی هم که استفاده می‌کردی خیلی خاص بودنا‌.
    واقعن نشان شوالیه برات کم بود زهرا جونی. حیف که اونم بهت ندادن.
    داشتم به کامنتایی که برام گذاشتی جواب می‌دادم گفتم بیام سریع این نوشته رو بخونم.😉

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *