نشستی کوتاه با …

می توانید این نشست را در پایین بشنوید.

امروز پنجشنبه بود و قرارمان نشستی با جمله ای یا بزرگی …

دروغ چرا ، اولش کتاب دیوان ترکی استاد شهریار که روی میزم است با دست نامرئی انگشت اشاره به سمت خودش گرداند و گفت من با .

( بای آخر یکی از آن ابر واژ ه هایی است که در یادداشت بازی با کلمات اشاره ای کوتاه به یکی از همنوعانش داشتم و میتوانند معانی متفاوتی داشته باشند.

اینجا معنای لغویش دیگر است، اما نه آن دیگر، منظور دیگری است که قشنگ در چشمان فرد مقابل زل میزنی و میگویی خب معلوم است دیگر من دیگر)

( امیدوارم توضیحم با این همه دیگر گیجتان نکرده باشد 🙂 )

اما با کمال احترامی که برای استاد شهریار عزیزم قائلم، امروز شهودم من را به سمت ایشان راه ننمود.

با لبخند ملیح و کمی ناز رو به استاد که از درون دیوان میبینمشان، میگویم:

استاد ایستیرَم لاپ بِله قَشَه  واخ گَلَم سیزینَن دانیشام بااااا

(گفتن ندارد که با استاد به زبان ترکی باید حرف میزدم، معنی عبارت این بود که : استاد میخواهم در بهترین زمان ممکن بیایم با شما حرف بزنم با.

(اینجا دیگر بای آخر به معنای دیگر نیست،همان با است، متاسفانه معنایی برایش پیدا نکردم. )

و در ادامه میگویم : یاخجی ؟  (باشه؟ )     ( انگار دارم بچه گول میزنم)

اما بابا شهریار خیلی مهربان میخندد و میگوید عیبی یوخ، تِز گَل کی سوزوم چوخدی سَنَه . ( تلفظ گَل اش را خیلی دوست دارم)

( عیبی ندارد، اما زود بیا که خیلی حرفها با تو دارم)

چشمانم پر از برق خوشحالی میگویم:

حتمن حتمن

و بعد آرام آرام  چهره استاد محو میشود.

خب حدس میزنید امروز میخواهم سراغ چه کسی بروم، سوالم با تصویر این پست، حتمن شما را یاد سوپ های آبکی الیور میندازد.

البته که خودتان هیچ وقت تستش نکردید، اما فیلم اولیور در حال خوردن سوپ شبیه زردآب و بامبول درآوردنهای آقای بامبل و مکاریهای فاگین پیر حتمن شما را یاد آن سوپ میاندازد.

خب بگذریم تا حرف در حرف نشود .

چشمانم را که میبندم  تصویر چارلی چاپلین ظاهر میشود.

خوب که این طور، پس قرار است امروز نشستی کوتاه با چارلی چاپلین داشته باشم.

از کودکی عاشق کارهایش بودم.

با آن سبیل نصفه ،کت تنگ و کلاه و عصای چوبی و راه رفتن خاصش.

چشمانم را میبندم تا سوار ماشین زمان شوم و بروم پیشش …

میبینمش که  توی یک تصویر سیاه و سفید با همان کت و شلوار  پشت میزی نشسته و در حال نوشتن است.

کلاهش را همانجا روی میز گذاشته.

میگویم: سلام آقای چارلی …

میگوید : اوه سلام میس زهرا  و بعد باز هم سرش را می اندازد پایین و مشغول نوشتن میشود.

میس زهرایش مرا یاد نیکولا می اندازد، لبخندی میزنم و همانجا روی صندلی کنارش مینشینم و سعی میکنم ببینم چه مینویسد.

موقع نوشتن انواع اقسام ادا و اطوار از خودش نشان میدهد، میخنددد ، لبهایش را جمع میکند ، به نقطه ای در بالا خیره میشود و بعد دوباره مینویسد.

بعد که متوجه کنجکاوی من میشود، با همان لبخند خجالت زده ای که توی اکثر فیلمهای عاطفیش بازی کرده، روی کاغذ را تا میکند تا من نبینم .

یادم میافتد که قبلن هم خوانده بودم که او در مورد اسرار کار و فیلم نامه هایش با هیچ کس حرفی نمی زد و همه سرمایه گذاران فیلمهایش بدون دیدن فیلم نامه، قرارداد همکاری می بستند.

به روی خودم نمیاورم.

با لبخند می گویم: آقای چاپلین خوشحالم که امروز پیش شما آمده ام ، من از کودکی کارهای شما را دوست داشته ام . فیلمهای شما هیچ وقت کهنه نمیشود و همیشه خنده بر لب میاورد.

شبیه سکانسی که در آن با دختر گل فروش حرف میزد و پشت سر هم پلکهای عاشقانه میزد ، دستانش را زیر چانه گذاشت و گفت خب ادامه بده.

گفتم:حتمن خودتان میدانید که چقدر همه مردم دنیا دوستتان دارند .

ادامه دادم آقای چاپلین میشود بگویید که چگونه توانستید آن همه موفق باشید؟ آن هم در فیلمهای صامتی که همه اش باید با زبان بدن و حرکاتتان مردم را می خنداندید.

جایی خواندم که مادرتان مشوق شما بوده درست است؟

با این حرفم ،ذوق و لبخند از صورتش کنار رفت، آن سبیل نصفه را به آرامی از روی صورتش کَند و در حالیکه چشمش به گوشه میز خیره مانده بود گفت :

مادرم هانا …  آه بله او مشوق من بود . من در  ۴ سالگی همراه با او که روی سن به رقص و آواز میپرداخت ، آواز میخواندم ، اما در آنروز کذایی که هیچ وقت فراموش نمی کنم، یکی از سربازان مست، شیئی به طرف مادر بیچار ام پرتاب کرد، که به سرش خورد و از هوش رفت و من برای آنکه آن سربازان مست عصبانی نشوند، مجبور شدم سرگرمشان کنم …

از آنروز بود که بیماری مادر بینوایم شروع شد و نزدیک به ۲۰ سال در بیمارستان روانی بستری شد.

مادرم یک هنرمند تمام عیار بود .

وقتی کودک بیماری بودم و نمی توانستم از رختخوابم بیرون بیایم، مادرم در تمام روز از کوچه و خیابان و آدمها برایم میگفت و آنقدر شیرین و جذاب حرف میزد که  لذت میبردم و حوصله ام سر نمی رفت.

مادرم تنها کسی بود که وقتی پانتومیم بازی میکردم، برایم کف میزد و میگفت: تو فوق العاده ای چارلی من

با این حرف چشمانش پر از اشک شد.

دلم برای مادرش سوخت.

گفتم: ببخشید اگر ناراحتتان کردم.

گفت: اوه نه …

گفتم آقای چاپلین کمی از نمایشنامه ای که نوشتید، برایم می گویید ؟

گفت : نه معمولن من هیچ چیز درباره کارهایم نمی گویم، اما خب چیزی که میتوانم به شما بگویم این است که این فیلم دیگر صامت نیست.

گفتم :آه خدای من دیکتاتور بزرگ. شما در حال نوشتن این فیلم نامه هستید نه ؟

من ایشدین ماخدینهای شما را در نقش هیتلر خیلی خوب یادم هست، فیلم بسیار درخشانی بود.

چشمهای درشت چاپلین ، سه برابر اندازه واقعی از حدقه بیرون زد.

گفتم: تعجب نکنید، خب من این فیلم را قبلن دیده ام، چون من از سال ۱۴۰۱ نه ببخشید باید میلادیش کنم از سال ۲۰۲۲ آمده ام.

چشمهایش حالا دیگر پلک هم نمی زد…

لبم را گاز گرفتم ،عرق سردی روی تک تک سلولهایم نشست.

ای وای نباید این را میگفتم؟ وای خدای من الان چه اتفاقی می افتد؟

در آن لحظه از پشت صحنه صدای  آرام مردی که به انگلیسی صحبت میکرد به گوش رسید.

صدای یکی از همکارانش بود .

چارلی برگشت و او هم چیزی به زبان انگلیسی آمریکایی گفت که از آنجا که من انگلیسیم در آن حد فول نیست و البته او هم تند تند حرف میزد، چیزی نفهمیدم.

اینجا بود که با خودم گفتم: دیدی زهرا همه جا انگلیسی به کار می آید دختر ، تو هم هی انداختی پشت گوش.  ایشششش

چارلی به طرف من برگشت و در حالیکه همچنان متعجبانه نگاهم میکرد گفت : تو واقعن از سال ۲۰۲۲ آمده ا ی؟

(فهمیدم که صدای پشت صحنه آن همکار برای اینکه کمی از غلظت تعجب چارلی  بکاهد، کاملن در این رویا ضروری بود.)

پس تو گذشته  و آینده مرا میدانی درست است؟

آب دهانم را به سختی قورت دادم، نکند حرفی بزنم و اتفاق بدی بیفتد؟

گفتم خب من چیزهایی میدانم اما نه کاملن، بعدش هم آقای چاپلین یک چیزی بگویم؟ من اگر به شما در باره آینده حرفی بزنم احتمالن من یا شما و یا هر دو دیوانه خواهیم شد و یا اینکه تبدیل به بوزینه. چون آینده باید در آینده اتفاق بیفتد.

با این حرفم خیلی زود قانع شد،احتمالن تعصبات مذهبی داشت.

گفتم: آقای چاپلین نگفتید رمز موفقیت شما چه بود؟

در حالیکه سعی میکرد ، به حالت طبیعی برگردد گفت:

راستش من از کودکی مدام ادا و اطوار در میاوردم و مادرم را میخنداندم و در واقع من همان کودکی خودم را دنبال و زندگی کردم دوشیزه جوان.

یاد مطالبی که درباره اش خوانده بودم افتادم، اینکه به دلیل موضوعات غیر اخلاقی و حتی پسری که ادعا میکردند از اوست ولی در دادگاه ثابت شد که به او تعلق ندارد،اینکه پسرش بعدها گفته بود که چارلی به خاطر تمایلات چپ گرایانه اش از آمریکا اخراج شد و … خواستم از  زبان خودش بشنوم که داستان از چه قرار بوده که خدا را صد هزار بار شکر، من متفکر با عصبانی ترین چهره ممکن با گره هایی در هم کاملن فرو رفته در ابرو سر رسید و  تقی پس کله ام زد و گفت: بار اول که بلبل زبانی کردی، نیامدم چیزی بگویم گفتم تکرار نمیکنی، اما این را دیگر تاب نیاوردم، معلوم هست داری چه کار میکنی؟

( قشنگ معلوم بود که میخواهد بگوید چه غلطی اما از آنجاییکه من متفکر بود ، جانب احتیاط و ادب را رعایت کرد)

تو الان در سال ۱۹۴۰ هستی، چاپلین در سال ۱۹۵۲ تبعید شد، الان میخواهی بگویی چرا بعد از ۱۲ سال دیگر قرار است تبعیدتان کنند؟هان؟

حس بلاهت باز هم به سراغم آمد، انگشت اشاره دست چپم را به شدت تمام گاز گرفتم، رد دندانهایم تا چند دقیقه همچنان روی انگشتم بود.

در دلم هزاران بار از من متفکرم تشکر کردم که جلوی فاجعه بزرگی را گرفته بود.

چاپلین متحیرانه نگاهم میکرد ، گفت چیزی شده؟

گفتم نه .

و مسترسانه برای اینکه گاف دیگری ندهم به این جمله تمسک جسته و گفتم : آقای چاپلین توصیه ای برای من و یا جوانان دیگر دارید؟

دیالوگ تکراری برنامه های کشکی انگیزشی صدا و سیما که همه عوامل و ملت به دوربین زل میزدند و وانمود میکردند که زل نزده اند.

گفت: این دو را از من به یادگار داشته باش :

  • دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جا هست. به جای آن که جای کسی را بگیرید، تلاش کنید جای واقعی خودتان را بیابید.
  • وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به شما نشان میدهد ،شما هزار دلیل برای خندیدن به آن نشان دهید.

 

کیفور حرفهایش بودم که ناگهان تصویر رنگی می شود و چارلی محو و …

حالا من هستم و صفحه مانیتور و ورد و انگشتانی که در حال تایپند…

 

 

چند جمله زیبا از این هنرمند بزرگ :

  • از دشمن خود یکبار بترس و از دوست خود هزار بار .
  • حتی بهترین فرزندان نیز دشمن جان پدر و مادر اند.
  • اگر روزی خیانت دیدی ، بدان که قیمتت بالاست .
  • نقاش کامل آن است که از هیچ برای خود سوژه بسازد .
  • خوشبختی فاصله این بدبختی تا بدبختی دیگر است .
  • انسان اگر فقیروگرسنه باشد بهتر از آن است که پست و بی عاطفه باشد .
  • مردمان روی زمین استوار ، بیشتر از بندبازان روی ریسمان نااستوار سقوط می کنند .
  • اگر شاد بودی آهسته بخند تا غم بیدار نشود و اگر غمگین بودی آرام گریه کن تا شادی ناامید نشود.
  • شاید زندگی آن جشنی نباشد که تو آرزویش را داشتی ،اما حالا که به آن دعوت شده ای ، تا میتوانی زیبا برقص.
  • فیلمسازان باید به این نکته نیز بیاندیشند که فیلمهایشان را در روز رستاخیز با حضور خودشان نمایش خواهند داد.
  • من دریافته ام که ایده های بزرگ هنگامی به ذهن راه می یابند که مصمم به داشتن چنین ایده هایی باشیم .
  • خودپسندی زنها بزرگترین علت بدبختی ایشان و نابودی خانواده هاست . هیچ چیز به اندازه خودپسندی زنها بنیان خانواده را نابود نکرده است .            ( احتمالن به خاطر خود پسندی همسرانش بود که ۴ بار ازدواج کرد.)
  • این یکی از تضادهای زندگی ما است ،که آدم همیشه کاراشتباه را در بهترین زمان ممکن انجام میدهد .
  • شکست خوردن ناراحتی ندارد . آدم باید شجاع باشد تا بتواند از خودش یک احمق بسازد .
  • درخشان ترین تاجی که مردم بر سر می نهند در آتش کوره ها ساخته شده است .
  • بزرگ ترین الماس جهان آفتاب است،که خوشبختانه بر گردن همه می درخشد .
  • ازدواج مثل بازار رفتن است تا پول و احتیاج و اراده نداری به بازار نرو .حتی تظاهر به شادی نیز برای دیگران شادی بخش است .
به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

  1. زهرا میدونی به نظرم اقای چارلی مهره مار داشته و این بانوان محترم بودند که ایشون رو از راه به در میکردن. ما نمونه ای با این شکل و شمایل و لبخند پر از حیا داریم که هفت بار ازدواج رسمی داشته و ما به غیر رسمی هایش اشراف نداریم و همیشه از او به عنوان ناصرالدین شاه فامیل یاد میکنیم اما امروز فکر کردم بیشتر شبیه چارلی هستن چون ادا اطوارهای جالبی هم روی صحنه رزم با بانوان خودپسندشان در می اورند.
    مثل همیشه مطلب شما مقاومت ناپذیر بود در برابر اشتهای ما برای خواندنتان

    1. چه جالب
      البته با تمام احترام به بانوان که خودم هم جزوشون هستم
      در اغلب موارد چراغ سبز از سوی خانمها روشن میشود و آقایان محترم صرفن به دنبال چراغ سبزی که روشن شده حرکت میکنند.
      قدرت خانمها را نباید دست کم گرفت.

      ممنونم چه نعبیری. خلع سلاح شدن با یک حس خیلی خوب

        1. خوشحالم که دوست داشتنی زهرا جان

          آره اینطوری یک تیر و سه نشان میشه
          هم خودم یادم یاد میگیرم
          هم تخیلم تقویت میشه
          هم به دوستام چیزایی که یاد گرفتم رو سعی میکنم جذاب بگم

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *