کلمه بازی ۸

کلمات جدید این هفته :

آبَشتَن: نهفتن / آبکوهه: موج / آب‌لمبو: میوه لهیده‌ی پر‌آب / اِباته: شب را در جایی به سر بردن/ اِبادت: نابود ساختن/ اَباطیل: سخنان بیهوده/ اِبتغاء: خواستن، جستجو کردن / بادوبود: کبر و غرور/ باد‌وبید: هدر، بی فایده /بارِج: ملاح/ بارِح: باد گرم /پاراف: امضای مختصر / پاردُن: عفو و بخشایش/ تاتول: کج‌دهان /تاران: تیره و تاریک/ تارتار: پاره پاره / ثَخِن: سفت و سخت شدن / ثَروان: ثروتمند / ثَرم: دندان کسی را شکستن / حال: دام / جامِخ: متکبر /جان‌آهنج: آنچه جان آدمی را بگیرد

 

داستانکی بر گرفته از کلمات بالا

نامعلوم الحال ثالثی از ابلیس چنین روایت میکند که:

تاران شبی خود را سوار بر کشتی دیدم.

آبکوهه ای از سیاه بادان از هر سو بر کشتی محیط و از سویی بارحی عرق‌فزا در جو پراکنده بود.

بارِجی در هیبت آدم، سکان کشتی بدست داشت. کمی نزدیکتر شده گفتم: کیستی؟

بارج سر برگردانده با لبخند گفت: سلام بر جناب ابلیس خان کبیر، بنی آدمم، بلاخره چشممان به جمالتان منور شد، تمام راه تا اینجا در خواب ناز خسبیده اید.

جامِخانه گفتم: فی الفور ماوقع بگو، چرا این جایم؟ تو کیستی و این کشتی به کدامین سوی در حرکت است؟

بنی آدم همچنان که لبخند بر لب داشت گفت:

گویی مرقومه حق تعالیٰ رؤیت نکرده و اخبار نمی دانید.

این دست خط مبارکِ الله تعالیٰ است و این پاراف ذیلش.

زین پس شما از سلسله ملائکه منفک شده به عوالمی دیگر که همه بوزینه گانند، مُشَرَف می شوید و من مامور گسیل شما به آن عالمم، اگر چه حکم الهی به کن فیکونی بند است و در بند بندگانی چون من نیست و لیکن باریتعالی منت بر من نهاده، سرافراز فرموده اند.

و به پاس آن همه عبادت، خدای متعال حکمرانی بر بوزینگان به شما مرحمت فرموده اند.

بانگ وااسفا سر داده گفتم: این مکافات به سبب کدامین عمل است؟

آدم گفت: شما در عالم فردوس، جالی برای پدر و مادر اکبر و ثروانمان در حال گستردن بودید که شکر و حمد لله که مغبون گشتید و این جزای تاتولگیتان به اوامر باریتعالیٰ است.

در حالی که ثَرم بنی آدم چشم سفید، بادوبود در وجودم غلیان می کرد اما می دانستم با این مرقومه کارم باد و بیدی بیش نیست، حلیمی فرموده گفتم: اباطیل بس است، بگو چگونه می توان به پاردُن دلالت کرد تا حق تعالی خود این مرقومه تار تار کند و ما به روزگار فضیلت خود باز گردیم.

آدم گفت: حضرت ابلیس مع الَاَسف به آن مکر، تمام عباداتتان اِبادت شده و ابتغای مفر نجات، به فرو شدن شتر در سوراخ سوزن می مانَد.

من نیز اگر بر این امر اهمال ورزم، به عقوبت مبتلا و جان آهنجی در پیش خواهد بود.

با فغان گفتم: هر چه هست قلب الهی ثَخِن گشته و بر این بنده عابد مرحمتش بعید و لیکن خداوند قابل‌التوبه است.

در این اوان بود که همهمه دهشتزای بوزینگان غول پیکر بد ترکیب که از درختان آویزان بودند، بلند شد.

با تمام وجود فریاد برآورده به خدا عائذ شدم.

در این لحظه بود که از خواب جهیدم.

خود را در منزل یکی از اجنه عبید خود به نام هَزَع یافتم که در آن اباته کرده بودم.

گفتم الحمدلله که کابوس بود و واقع نبود.

اما دیدن چنین کابوسی از چه رو که من خود کابوس گسترم. در آن، چیزی به ذهنم خطور کرده گفتم :

هزع بگو ببینم قبل خواب آن جام شراب که برایم آوردی چه بود؟ راستش را نگویی، تاوان مافات با خود.

هزع با ترس و لرز گفت: تصدقتان بشوم، راستش از خدا که آبخِشتن نتوان، از شما حضرت و مولایمان هم البت، مدتی بود انگورانی آب‌لمبو داشتم دادم به خُردجنیان بیفشرند و شراب کنند، گویی همانان مسبب چنین کابوس نامبارکی شده اند.
عفو فرما ابلیس کبیر.
ما مریدان به عنایت پیر و مراد دلبسته و امیدواریم .

زان روز بود که دگر هیچ شبی در خانه هیچ اجنه ای اباته نکرده و روز و شب بیدارم و البت در کمین بنی آدم بوق …

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

4 پاسخ

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *