هذیانی عنکبوتی
هذیانی عنکبوتی کتابفروش در حالی که کتابهایش را روی قفسه جا به جا میکند به یکباره عنکبوتی که لای کتابها پنهان شده را با تیغهی کتاب له میکند. توی
من و بهار
باز هم خسته از روزگارمیخ غم بر شعر کوبیده، نالیدم: نبض من، زندگی، امید، روز، لبخند، مرده استاینجا وسط فصل زندگی هوا بس ناجوانمردانه سرد افسرده است… چند بیتِ
باغِ داستان
باغِ داستان زندگی در باغ داستان سطر به سطر در حال روییدن بودمرگ در سایهای گاه دور، گاه نزدیکدر حضوری مالامال عاشقانه میپایید باغ لبریزِ بادخورشیدماهو بارانی که گاه
چهارشنبهای لبریز تابستان
در چهارشنبهای لبریز ظهری داغِ داغ از تابستان، با سایه هایی از همیشه کوتاهتر زندگی، میان خاکستر خنکایی که خورشید اینبار بیرحمانه به باد میسپرد؛ در همهمهی سکوت پچ
خوشبختی
خوشبختی یعنی دیدن عاشقانهی بیصدای خدا میان ابرها🫶 خوشبختی یعنی اتاقت پنجره داشته باشدپنجرهی اتاقت رو به آسمان باشدآسمانت پر از ابر باشدنسیمی دلکش بوزدو آنوقت هر تکه ابر
آخرین چهارشنبهبازار بهار
آخرین چهارشنبهبازار بهار این بازار گرمترین بازاری بود که دیده بودم. نه به خاطر شلوغی و رونق که به هوای گرمی که شرشر از آسمان میتراوید. ورودی، دلانگیزترین بخش
قهوهی تلخ وسط روز
#داستانک کلید را آرام در قفل میچرخانی و وارد خانه میشوی. همه چیز عادی است جز بوی قهوهای که به مشامت میرسد. دست پاچه به آشپزخانه میدوی. خشکت میزند.
آخرین دیدگاهها