تازه نوشته ام داغ بخوانید

چهارشنبه‌بازاری خیالی با لیلا

بالاخره پای لیلا هم به چهارشنبه‌بازار باز شد. قرار بود بروند اما به اصرار نگهش داشتم تا چهارشتبه بازار ندیده نرود. سوار آژانس شدیم  راه افتادیم. الف خیلی با

از خیابان تا قرآن

بعد از مدتها سلام لیلا. دوست نازنین و مهربانم  مدتی می‌شود که می‌خواهم دوباره نامه‌نگاری از سر بگیرم اما گاه رشته‌ی کلام از دست می‌رود و گاه رشته‌ی افکار.

گل یاس

بوی عطر گل یاس در هوای خفه‌ی اتاق پیچیده بود. گل یاس محبوب مجتبی که مادر این همه سال یادش مانده بود. هر دو چون دو موجود مسخ شده

پرستویی در قفسی زیبا چشم‌هایم را بسته‌ام و با صدای بلند در حال خواندن و تکرار یک آهنگم:“بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته، بزن تار و

هذیانی عنکبوتی

هذیانی عنکبوتی کتاب‌فروش در حالی که کتاب‌هایش را روی قفسه جا به جا می‌کند به یکباره عنکبوتی که لای کتابها پنهان شده را با تیغه‌ی کتاب له می‌کند. توی

پارکی پر از بوی دودِ گل با الف اختلاط می‌کنم.می‌گوید پیاده‌روی عصر چربی‌سوز است.با شین تصمیم می‌گیریم یک عصر امتحان کنیم.راه میفتیم.برخلاف صبح که توی پارک پرنده پر نمی‌زند،

مجسمه‌ای برای دیده نشدن!

مجسمه‌ای برای دیده نشدن! نمی‌دانم چرا در باز کردن پاکت نامه‌ها بد هستم!هر وقت خواستم با دقت و کاملا آرام، بی‌آنکه آب توی دلِ پاکت‌نامه تکان بخورد بگشایمش، کار

من و بهار

باز هم خسته‌ از روزگارمیخ غم بر شعر کوبیده، نالیدم: نبض من، زندگی، امید، روز، لبخند، مرده استاین‌جا وسط فصل زندگی هوا بس ناجوانمردانه سرد افسرده است… چند بیتِ

باغِ داستان

باغِ داستان زندگی در باغ داستان سطر به سطر در حال روییدن بودمرگ در سایه‌‌ای گاه دور، گاه نزدیکدر حضوری مالامال عاشقانه می‌پایید باغ لبریزِ بادخورشیدماهو بارانی که گاه

چهارشنبه‌ای لبریز تابستان

در چهارشنبه‌ای لبریز ظهری داغِ داغ از تابستان، با سایه هایی از همیشه کوتاهتر زندگی، میان خاکستر خنکایی که خورشید این‌بار بی‌رحمانه به باد می‌سپرد؛ در هم‌همه‌ی سکوت پچ