من و بهار

باز هم خسته‌ از روزگار
میخ غم بر شعر کوبیده، نالیدم:

نبض من، زندگی، امید، روز، لبخند، مرده است
این‌جا وسط فصل زندگی هوا بس ناجوانمردانه سرد افسرده است…

چند بیتِ حزین دیگر را هنوز ناخوانده،
پرسید با نگاهی ملامتگر، گره بسته:

“به جای ناله از حیات، اقلیم، خار، آب و هوای
گفتن از انواع درد، افسردگی، بلای
نمی‌شود دمی از عشق گویی و گل و نای و نوای؟”

بهار است؛
نه فصل که دختر همسایه است
چشم سیاهِ روشن‌روی
نغزگفتارِ زیباخوی
تنها گوش شعرهای پرت و پلا
دل خون کننده‌ی عاشق زار چو من بلا
با آن سوالات و لبان زیبای پرمحتوای
و نگاه‌های عاقل اندرسفیهی آشنای!

نی نوا

شعرواره

کلمه‌بازی

۳۰ تیر ۱۴۰۵

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *