چهارشنبه‌بازاری خیالی با لیلا

بالاخره پای لیلا هم به چهارشنبه‌بازار باز شد.

قرار بود بروند اما به اصرار نگهش داشتم تا چهارشتبه بازار ندیده نرود.

سوار آژانس شدیم  راه افتادیم.

الف خیلی با دقت و بالبخند آدم‌ها را تماشا می‌کرد.

خوشم میاید رفتار و سکناتش با بقیه فرق دارد، مثل خودم است

 از دیدن یک دختر بچه ناز همان‌قدر ذوق می‌کند که پرواز یک کبوتر.

به تابلوی مغازه ها چشم می‌دوزد.

نام‌ ترکیشان را هجی می‌کند درست بخواند.

از جلوی پارک نزدیک خانه که می‌گذریم به سمتم برمی‌گردد:

” زهرا این همان پارک است که صبح میایی پیاده روی نه؟”

 سری به تایید می‌تکانم.

 دلم و دلش هوایی می‌شود برای یک صبح پیاده‌روی دونفره .

این بار که نشد به امید خدا دفعه بعد.

گلهای بلوار حسابی سر کیفش آورده؛

زنبق‌های قرمز و گل‌های رز رنگ به رنگ.

می‌رسیم.

می‌گویم این هم چهارشنبه‌بازار بفرمایید.

بیشتر از آنکه به جنس فروشنده ها چشم بدوزد چشم به گفتارو رفتارشان دوخته.

لبخند از روی لبش محو نمی‌شود.

 “زهرا چه شیرین حرف می‌زنن، بعضی جمله هاشونو نمیفهمم از بس که تند تند حرف می‌زنند.”

خنده‌ام می‌گیرد شیرین و دوست‌داشتنی‌ترشده.

می‌گویم:” لیلا جان، قرار است هم ببینیم و هم خرید کنیم.

سبزی، میوه و آن طرف پوشاک و …”

راه میفتیم.

 برخلاف من آهسته و پیوسته میاید که مبادا بساطی را ندیده رد شود.

همان نبش حبوبات فروش خوش اخلاق را نشانش می‌دهم.

چشم می‌گرداند.

هوس پسته و خرمای قهوه‌ای می‌کند.

 قیمت می‌پرسد.

با تعجب سمتم برمی‌گردد؛

آرام طوری که بشنوم:” زهرا اون طرف، قیمت اینا .. قدره.

 چه خوبه.”

 از هر کدام یک کیلو می‌گوید برایش بکشد.

فروشنده به زحمت و شیرین به فارسی جوابش را می‌دهد.

مشتری همیشگی هستیم و می‌گویم مهمانمان هستند.

سری محجوبانه تکان می‌دهد و می‌گوید بفرمایید، مهمان ما.

بعد از تعارف، کمی هم تخفیف می‌دهد.

راهمان را ادامه می‌دهیم.

 سبزی فروشها را نشانش می‌دهم.

از آن سبیلوی اخمو تا خنده‌روی بذله‌گو.

 سبزی زمین خودشان است که برای فروش آورده اند.

مردد می‌ماند از کدام بگیرد.

به پیشنهادم می‌رویم سراغ خنده‌روی بذله‌گو، سوژه‌ی چهارشنبه‌بازارهای قبل؛ معمولا سبزی‌هایش سر حال‌ترند.

تا  ریخت و قیافه و نحوه‌‌ی حرف زدن فروشنده را می‌بیند به یاد پستم، لب خنده به دندان می‌گزد.

می‌گویم خیل شیک و مجلسی، از هر سبزی که می‌خواهی یک مقدار خودت جوری که سبزی‌ها به هم نخورند، دسته کن بعدش را خودش بلد است.

می‌گوید:گ آن‌طرف، مشتری دست به سبزی نمی‌زند و فروشنده خودش بد و خوب سوا می‌کند.”

با نیت یک کیلو دو کیلو سبزی با لبخند و رضایت بارمان می‌کند و راه میفتیم.

گفتم زردآلو و ملون و طالبی هم برداریم.

رفتیم سراغ همان جوان‌ها که خاله از دهانشان نمیفتد.

هر کدام شروع کردیم به سوا کردن میوه‌ و چرخمان پر شد.

گذری هر کدام از اصناف که درباره‌شان در پستی نوشته‌ام را نشانش می‌دهم و نوشته هایم جان می‌گیرند.

بعد از اینکه اسکناسی توی دست پیرمرد نی زن میگذارد برمی‌گردیم.

هوا به شدت مرداد است اما هر از گاهی فرشته‌ها چند پر نسیم خنک از بهشت ربوده سمتمان ول می‌دهند .

چرخ کشان به ورودی بازار که حالا در حکم خروجی است می‌رسیم.

 خنکای دلپذیری به استقبالمان میاید.

رو به هم با لبخند و با هم می‌گوییم به به

راننده ها مثل مرغ پر کنده دنبال مسافرند.

تا بخواهیم جلو برویم، سمتمان میاید.

 “میرین برسونم.”

 سوار می‌شویم و راهی.

لیلا می‌گوید:” زهرا حسابی چسبید.

من شهر خودمون اصلا دل نمی کنم برم خرید از بس شلوغه.

 اما اینجا یه حال و هوای دیگه داشت.”

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

یک پاسخ

  1. وای چقدر خوب بود. انگاری خودم هم بودم. واقعا از کجا فهمیدی من شهر خودمون دوست ندارم برم بازار ولی عاشق اینم که تو شهرستان‌ها برم بازار محلیشون بساط فروشنده‌ها رو نگاه کنم و خرید کنم. سبزی و میوه و آجیل و تخم مرغ محلی و این جور چیزا. اصلا هم دلم نمی‌خواد بازار کردی تموم بشه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *