تراژدی یک حقیقت
امتناع بیفایده بود.
تا وقتی فکری به ذهنت هجوم نیاورده در نهایت آرامشی اما، امان از لحظهای که فکر پیدایش میشود و به تاخت و تاز در ذهنت جولان میدهد؛
تمام وجودت از آن اندیشه و احساس زاییدهی آن، اشباع میشود.
آن وقت دیگر اسیری، بیقراری، آدم سابق نیستی.
همه چیز از یک پشهی کوچک شروع شد، خواست مثل همیشه در یک چشم بر هم زدن نابودش کند که در دم، کودکی، نوجوانی، جوانی و نزدیکتر همین چند روز پیش در خاطرش جان گرفت.
در همهی آن صحنهها یک چیز مشترک بود؛ قدرتنمایی و ولع کشتن؛
بیهوا گذاشتن نقطهی پایان در میان سطور داستانی از زندگی.
زندگی در جریان، زندگی از نظر او محقر و ناچیز و از نظر آن که توفیق حیات یافته بود، شکوهمند و بینظیر.
دیگر خودش نبود.
قاتلی بود که با خباثت تمام، ناغافل، تمام دنیای یک موجود کوچک، پشهای کمآزار را با حرکتی شریرانه پایان داده بود.
چطور با آن چشم و گوش بزرگ، نتوانسته بود ضربان زندگی را در او بشنود، شوق پرواز را در بالهای ظریف کوچکش ببیند و اینگونه رهسپار دیار باقیش کند؟!
اگر موجودی در ابعاد بالاتر یا همتراز با او، با خود او چنین میکرد آیا حرفی برای گفتن داشت؟!
نی نوا
۳ بهمن/۴
فهرست
Toggle
آخرین دیدگاهها