پرستویی در قفسی زیبا

چشم‌هایم را بسته‌ام و با صدای بلند در حال خواندن و تکرار یک آهنگم:
“بزن تار که امشب باز دلم از دنیا گرفته، بزن تار و بزن تار”

با گرمی دستش روی پایم، یکهو به خود می‌آیم.

  • “چیه پرستو؟
    راستی راستی دلت از دنیا گرفته؟”

نیم نگاه لبخندآلودی به صورتش می‌اندازم:
” نه، اهنگه دیگه.”

هنوز چند متر دور نشده‌ایم که ترمز می‌کند.
متعجب سمتش برمی‌گردم.

دستی را می‌کشد و زل‌زده در چشمانم، نگران می‌پرسد:
“پرستو یه چیزی بهت بگم؟”

با جدیت و کنجکاوی در حالی که پلک نمی‌زنم :” بگو”

-” پشیمونی؟”

+” پشیمون؟”

  • “ببین ما تازه یه ماهه رفتیم سر خونه زندگیمون.
    الان باید همه‌ی فکر و حواست من باشم اما یهو تو لاک خودت می‌ری،
    یه وقتایی حس می‌کنم عوض شدی، مثل دوره نامزدی نیستی!”

+” نه
این حرفا چیه؟
شاید هنوز تو عالم دخترانه‌ی خودم غرقم.
شایدم باورم نشده که داستان اون دختر شیطون سر به هوای خوش‌حال دیگه تموم شده و حالا یه زن بالغ و متعهد به زندگی مشترکم.”

خیره به جاده به جلو برمی‌گردد.
با لبی که به دندان گرفته به نظر، دارد روی حرف‌هایم فکر می‌کند.

دستم را روی دستش می‌گذارم:
“ببین مرتضی برای وفق با شرایط جدید باید به هم فرصت بدیم.”

با لبخند به سمتم برمی‌گردد:
“می‌دونی پرستو، وقتی بعد اون همه برو بیا، افتادن دنبالت، اخم و تخمات، بالاخره بله رو گفتی، خودم رو خوشبخت‌ترین مرد دنیا حس کردم.
حس تصاحب یک فرشته پر از زیبایی و مهربونی.
اما وقتایی که فکری می‌شی و ازت می‌پرسم چته بهم نمی‌گی، حس می‌کنم من فقط جسم و قاب یه فرشته رو تصاحب کردم نه روحشو.”

هووف غم‌انگیزی می‌دمم.
دیگر خبر از لبخندی که بر لب داشتم نیست.
باز هم کلمه تصاحب را به زبان آورده بود.

  • “ببین مرتضی بازم گفتی تصاحب؟
    ما هم رو به تصاحب در نیاوردیم.
    من و تو همسفر یه راه، یه زندگی مشترکیم.”

شنگولانه استارت می‌زند:

-“چه فرقی می‌کنه؟
بالاخره مال من شدی دیگه”
و بعد از چند ثانیه مکث
“و منم مال تو”.

با لحن جدی می‌گویم: “نه، همسفر، رفیق زندگی.”

صدای آهنگ را زیاد می‌کند:

” باشه هر چی تو بگی.
وقتی جدی می‌شی خیلی شیرین و جذاب‌تر می‌شی عشقم.”

نیشگون بدی از لپم می‌گیرد و انگشتانش را به نشانه‌ی حظ می‌بوسد.

اندوهناک سمت پنجره برمی‌گردم.
به حرفش فکر می‌کنم.
به کلمه‌ی پشیمانی!
چرا دیگر آن شور و شوق نامزدی را ندارم؟

من و میم های آخر حرف‌هایش در گوشم طنین انداز می‌شود:
“پرستوی من
گلم
زن من
چشم سیاه من
خوش‌اندام من
خوشگلم
عشقم
مادر بچه‌های آیندم”

به یک باره انگار رس هر چه خوشی است می‌کشند.
یاد حرف مشاور می‌افتم.

  • “خواستگارتون کمی خودشیفته است به نظرم عجله نکنین و بیشتر با هم آشنا بشین.”

“خودشیفته؟
اون شیفته‌ی منه خانم دکتر، انقدر سماجت کرد که بالاخره تونست دل سخت‌پسندمو بدست بیاره!” -” دخترم عشق و احساسی که می‌گی آتیشش تا قبل از زیر یک سقف رفتنه که خیلی شعله‌وره بعدش کم کم فروکش می‌کنه”.

چشم به مناظر دوخته‌ام اما چیزی جز تصویر تلخ خود روی شیشه‌ی پنجره نمی‌بینم.

نی نوا

۳ مرداد ۱۴۰۵

ادامه_نویسی

داستانک

به اشتراک بگذارید
پست های مرتبط

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *